تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 251

مساهمون:

ص٢٥١
اهل بخيه‌اى « 1 » اول شكاف خود را هم بيار » رنگ ميرزا مثل توت سياه شد . من براى حال آوردن ميرزا خود را به او رساندم ، ميرزا به من گفت « ديدى . . . ( فحش ركيك ) چى گفت ؟ جواب نداشت اگه نه ميدادم » و تا عصر ، مثل مردمان قهر ، دورادور ميگرديد . خانم حاضر بود عذرخواهى و تفقد كند ولى ميرزا اينقدر از اين متلك عصبانى بود كه بهيچوجه دم پر نمىآمد . چنان كه اشاره شد منزل ميرزا بالاخانه‌هاى كاروان‌سراى امير بود و ميرزا براى دربار خود و شرفيابى اشخاص تشريفات خاصى وضع كرده كه رعايت آن براى واردين حتمى بوده است . ساختمان بالاخانه طورى بوده كه وارد بايد از جلو در پنجره‌هاى بالاخانه گذشته بدر مدخل اطاق برسد . اگر ميرزا جلو يكى از پنجره‌ها نشسته بود ، وارد حق نداشت جلو اين پنجره كه هم‌كف اطاق هم بود ولو براى سلام كردن تنها هم باشد ايست كند بلكه بايد سر خود را پائين انداخته از جلو ميرزا عبور كرده و از در مدخل كه وارد شد ، آنوقت سلام و تعارف خود را معمول دارد . اگر در مدخل ، اعم از باز بودن يا بسته بودن پنجره‌ها ، بسته و از داخل چفت شده بود شخص وارد بايد بدون هيچ گردن‌كشه و كنجكاوى و ور رفتن بدر و راه انداختن سروصدا به همان پا برگردد همانطور كه در وقت آمدن تصديع دادن ميرزا بسلام كردن ممنوع بود ، در مراجعت هم خداحافظى قدغن بود ، حتى وارد نبايد نگاه هم سمت ميرزا بيندازد . هيچ اتفاق نيفتاده بود كه ميرزا اين قاعده را برهم بزند و باوجود نشستن دم در پنجره هرقدر هم كه وارد با او سابقه و علاقه داشت سخنى بگويد . چنانچه ميرزا منزل نبود اگر در دو قفل داشت معنيش اين بود كه ميرزا تا عصر نخواهد آمد و اگر يك قفل بدر زده شده بود ، معلوم بود كه ميرزا براى رفع حاجتى بيرون رفته و تا ده پانزده دقيقهء ديگر مراجعت خواهد كرد . در مجلس مشق هر شاگردى جاى معين خود را داشت ، زود آمدن يا دير رسيدن سبب قرب و بعد باستاد نبود . تقديم صفحهء مشق باستاد و نشستن پهلوى او براى گرفتن تعليم هم
هامش
( 1 ) - وقتى پارچهء بسيار نفيسى براى پادشاهى آوردند كه نظير آن تا آن روز بافته نشده بود . پادشاه امر داد هركس اهل بخيه ( دوزندگى ) است بيايد تا با مشورت آنها از اين طاقهء قيمتى لباس دوخته شود . چون اهل بخيه را خبر كرده بودند ، پالان‌دوزى هم همراه خياطان حاضر شد . خياطها از خوبى پارچه خيره شده و هيچيك از آنها مسئوليت قيچى گذاشتن به آن طاقه را قبول نكرده همگى مردد ماندند كه چه لباسى از اين پارچه براى شاه بدوزند . پالان‌دوز جلو آمده عرض كرد اگر اجازه بدهيد من تكليف اين كار را معين ميكنم . شاه هم كه ترديد سايرين را ديده بود از تهور او خوشش آمد و گفت بكن . پالان‌دوز قيچى را از كمر كشيد و طاقه را سه پارچه كرد و گفت وسطى مال گرده و دو تاى ديگر براى طرفين است . شاه گفت طرفين و گردهء چه لباسى ؟ گفت پالان . شاه متغير شده گفت مردك پارچهء به اين نفيسى را براى پالان بريدى ؟ گفت قربان شما اهل بخيه را خبر كرده بوديد ، منهم اهل بخيه هستم ، منتها آنها جرئت نداشتند و من كه در فن خودم اهل كارم اقدام كردم . جملهء اهل بخيه در مواردى استعمال مىشود كه كسى خود را بدون استحقاق جزو جمعى قلم بدهد .