پدرت هم مادرت مگه من صدقهخورم ؟ وردا ! ! وردا ! ! وردا برو ! ! زود باش ! ! » پسرك قدرى تمجمج كرده مىگويد « استدعا دارم دل مرا نشكنيد و قبول بفرمائيد » اينجا ديگر ميرزا داد ديوانگى را داده دست بفرياد مىگذارد « اى امان ! پنجاه سال است تو اين ولات زندگى ميكونم هيچكس نتونسته است يك ايراد برم بيگيرد حالا تو يك سنجد بچهء علقه مضغه مىخواهى اسم منو ضايع بوكونى ؟ مردوم به من چى ميگن ؟ ميخواهى تو شهر پر بشه كه ميرزا عبد الجواد تهسفرهخور خونهء بچههاى حجى ميرزا نصر اللّه است ؟ ده بلند - كون ! ! ده وردار برو ! زود باش ! ده يالا ! » بيچاره پسرك كلهخورده « 1 » سرپوشرا به روى قدح گذاشته و روپوشرا به روى سينى انداخته با حال خراب به خانه برمىگردد و براى پدر و مادر نقل مىكند .
چندى بعد ميرزا محمود وزير و ميرزا عبد الجواد در مجلس دو نفرى خود بودند ، دائى باقر وارد شده آمدن آقا على اكبر جد آقاى على اكبر شهنازى استاد تار ميرزا محمود را اعلام داشت . ميرزا غرق شعف شد و بعد جمعى از دوستان ميرزا محمود كه ورود آنها هم به اين مجلس مانعى نداشت رسيدند ، مجلس دو نفرى مجلس انس هفت هشت نفرى شد . بعضى از مهمانها البته نه ميرزا عبد الجواد كه خيلى خود را در اين مجلس گرفته و قمعمع نشسته بود ، تقاضا كردند ساز استاد را بشنوند . بوسيلهء باقر ، ساز زير بغل استاد قرار گرفت ، بعضى گفتند « چه خوب بود ضربى هم ميداشتيم » يكى از آنها گفت « من از اين فن بىبهره نيستم اگر تنبكى باشد حاضرم » ميرزا محمود باقر را صدا زده امر به آوردن تنبك داد . باقر بااينكه ادب اين گونه مجالس را به خوبى ميدانست كه بايد تنبك را كه مىآورد ايستاده بهركس كه آقا اشاره كرد تقديم دارد ، موقع را براى تلافى بدلعابى « 2 » كوفته سماق مناسب ديده ، تنبك را يكسر بدامن ميرزا گذاشت . ميرزا برآشفت و با تشدد تمام گفت : « من كه ضرب نميگيرم ! واسه چى تو دومن من گذاشتى ؟ » دائى باقر آهسته ولى نه به آن درجه كه يكى دو نفر بالادست و پائيندست ميرزا نشنوند گفت « ببخشيد ! من نميدانستم جلوى آقايان نميخواهيد تنبك بزنيد ! » ميرزا محمود وزير كه شايد از قضيهء كوفته هم بىاطلاع نبود ، بكمك ميرزا آمده گفت « باقر ديوانه شدهاى ؟ » مطلب بهمينجا ختم شد و اهل مجلس همه دانستند كه ميرزا با اينهمه قمعمى چكاره است و ميرزا فهميد كه اين رفتار ، آب كوفته سماق را مىخورد « 3 » و چون خود كرده را تدبير نبود ، قضيه را خورد - دل كرد . حالا چند شب همين وقعهء مختصر فكر ميرزا را مغشوش كرد و اسباب بيخوابى او
هامش
( 1 ) - « كلهخورده » بمعنى مأيوس و سرافكنده مثل كسىكه توسرى خورده و كلاهش دگرگون شده مىباشد .
( 2 ) - اصل اين لغت مركب در كاشى و چينى كه لعاب آن ناهموارى داشته باشد ، استعمال مىشود و بكنايه به اشخاص پرمدعا و ناهنجار و زودرنج و اعتراضكن و ايرادگير هم بدلعاب مىگويند .
( 3 ) - آب مايهء همهچيز است « من الماء كلّ شيى حىّ » آب چيزى را خوردن كنايه از مايه و ريشه داشتن از آنچيز است . استعمالش هم مثل مورد متن بيشتر در قضاياى نامناسب و در مواقع تلافى است .