تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 250

مساهمون:

ص٢٥٠
برئيس در خانه خبر دادند و بالاخره مطلب بصدراعظم رسيده ميرزا آقا خان رند دانست موضوع از چه قرار است و از سوغان گذاشتن اين اسب بيست و چندساله كه براى بازار قيامت خوب بود صرفنظر كرده « 1 » امر داد ديگر پى ميرزا نروند . ميرزا قول يونانيهاى قديم را تبعيت كرده ، همين كه شوخى پا ميداد و مضمون بديعى بنظرش ميرسيد ، نميتوانست دندان روى جگر بگذارد . متلك را « ولو اينكه خون هم از آن برميخاست » ميپراند . امام قليخان غارت ، شاعر ماهر دوره ، بمناسبت طبع شعر و ذوق موسيقى و خطاطى خيلى به منزل ميرزا ميرفته و اكثر با هم شوخى هم ميكرده‌اند . ميرزا غلامرضا خوش‌نويس دورهء بعد كه كتيبه‌هاى مسجد سپهسالار خط اوست ، در اينوقت جوان زيبائى بوده كه به او غزال ميگفته‌اند ، غزال كه با امامقليخان غارت آشنائى داشته و ميخواسته نزد ميرزا مشق كند او را معرف خود قرار ميدهد . امام قليخان قبلا ميرزا را ديده و البته ميرزا از داشتن شاگرد زيبائى كه استعداد و شور خطاطى هم داشت بدش نيامده ، قرار شاگردى غزال نزد ميرزا داده شده بود . روزىكه براى دفعهء اول غزال با غارت بمجلس مشق ميرزا رفتند ، ميرزا مضمون بديعى بنظرش رسيده بداهة شعرى ساخته در روى كاغذى نوشته بدست غارت داد . شعر اين است :
آمد غزال و غارت قرتيش در كنار * . . . رم بدان بهشت كه دوزخ كنار او است
اما كلمهء اول مصراع دوم چون خيلى ركيك است از نوشتن آن صرفنظر شد . اجمالا در مصراع آخر ، غزال را به بهشت بطور اضمار و غارت را بدوزخ تشبيه كرده فحش ركيكى بغزال داده و ايهام بامزه‌اى هم در آن گنجانده است . من شعر ديگرى از ميرزا عبد الجواد نشنيده‌ام ولى از همين يك شعر ، درجهء استادى او در اين فن به خوبى ظاهر ميگردد . معمولا كسىكه بذله‌گو و متلك‌پرانست از متلك شنيدن هم نبايد بدش بيايد ولى ميرزا از اشخاصى بود كه اگر متلكى بارش ميكردند و نميتوانست متلك را رد كند و شوخى را به شوخى پاسخ دهد ، خيلى متغير ميشد . يكى از شاگردهاى او روايت مىكند كه خانم زيبائى پيدا شده بود كه كمانچه را خوب مينواخت ، ميرزا بديدن اين خانم و شنيدن كمانچهء او مايل شد . در باغ بيرون شهر مجلسى ترتيب داديم و جمعى از جوانها را هم خبر كرديم كه ضمنا ميرزا هم بيايد و كمانچهء خانم را بشنود . روز موعود يكى از رفقا را دنبال ميرزا فرستاديم و مابقى با خانم بباغ رفتيم . فصل بهار و موسم گل و در اطاق نشستن ، خلاف ذوق بود ، همگى بگردش مشغول ، شديم . خانم كمانچه را بران خود تكيه داده مينواخت و ما هم دور او مىپلكيديم ، در اين ضمنها ميرزا هم رسيد . البته خانم به اين مرد نيمه‌پير ريشو اعتنائى نكرد ، ميرزا براى خودنمائى نزديك خانم رفته براى اينكه به او بفهماند از موسيقى بهرهء وافى دارد گفت « خانوم مايه‌كارى بزن ! ما هم اهل بخيه‌ايم » خانم جواب داد « اگر
هامش
( 1 ) - « اسبى كه بيست سالگى بسوغانش بگذارند براى اسب‌دوانى بازار قيامت خوبست » يكى از امثله مشهور مىباشد و در مواردى كه موقع تمرين و تكميل شخص ، گذشته باشد استعمال مىشود .
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 250 | عبدالله مستوفى