تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 249

مساهمون:

ص٢٤٩
شد ، چيزى نيست كه بتوان در آن حدس و تخمينى زد . در زمان صدارت ميرزا آقا خان نورى ، ميرزا را براى مشق‌دان نظام الملك طلبيده بودند . نظام الملك بااينكه در حدود بيست و چند سال داشت ، استعداد و جربزه‌اى براى فراگرفتن تعليمات ميرزا بروز نميداد و ميرزا از بىاستعدادى اين شادراز « 1 » خيلى عصبانى بود و كلفت و ناهموار خيلى بارش ميكرد . نظام الملك تحمل مينمود و به روى خود نياورده و تا مىتوانست با ميرزا تعارف تكه‌پاره ميكرد . يكروز سر سفره بشقاب تهديگ را برداشته بميرزا تعارف كرد ، ميرزا با خشم فراوان گفت « نيميخورم » نظام الملك مندك شده پس از صرف يكى دو لقمه غذا ظرف نيمرو را برداشت خدمت ميرزا گذاشت ، ميرزا اين‌بار ديگر طاقتش طاق شده گفت « با مهمون اينطور رفتار نيميكونن ، اول تهديگ تعارف كردى يعنى خوردى تا ته ديگ ، گفتم نيميخورم ، تخم‌مرغ تعارف كردى يعنى به تخمم ؟ » در صورتى كه ميدانيم نظام الملك برعكس پدرش از بروز اين قبيل بذله‌كاريها خيلى بدور بوده در پيرى هم حرف معمولى خود را نميتوانست بزند تا چه‌رسد باينوقت كه با داشتن بيست و چند سال بچه‌مكتبى بيش نبوده است « 2 » كار ميرزا با اين شاگرد به جائى رسيد كه ديگر تحمل ديدارش را نداشت ولى نميتوانست خود را از اين ملاقات هفته‌اى يكى دو روز نجات دهد ، زيرا اسب و قاطر طويلهء صدراعظم براى بردن ميرزا با طمطراق در كاروانسراى امير مىآمد و ميرزا نميتوانست بدون عذر معقولى از رفتن بخانهء صدراعظم استنكاف نمايد . بالاخره يك شب تدبيرى بخاطرش رسيد روى قطعات كوچك كاغذ دو جملهء زير را يك در ميان نوشت : « من از تو خوشم نمىآيد يعنى از تو بدم مىآيد - من از تو بدم ميآيد يعنى خوشم نميآيد » اين كاغذها را لابلا چيده در جيب گذاشت ، فردا كه بمجلس مشق نظام الملك رفت ، در موقع برخاستن ، دستهء كاغذ پارچه‌ها را از جيب درآورده از زير جبه يكى بعد از ديگرى رها كرده و طورى اندازه كار را گرفت كه آخرى دم در حياط و در محلى بيفتد كه ميرزا سوار شده به راه ميافتد . يكنواخت بودن و مرتب بودن قطعات كاغذ كه يك در ميان يك جمله را مكرر ميكرد ، جالب دقت فراشان و پيشخدمتان شده بفكر افتادند كه كسى جادو نكرده باشد
هامش
( 1 ) - شاگرد البته بايد كم‌سن و بنابراين كم‌قدوبالا باشد . شاگرد پرسن را گواينكه قدش دراز نباشد ، بكنايه شادراز ميگويند و اين جمله كم‌سن نبودن مؤمن را مىفهماند . البته طباق و تضاد گرد با دراز هم كه از تفهيم بضد استنباط مىشود ، در وضع اين كنايه بدون دخالت نبوده است . ببخشيد بر خلاف سليقه‌ام چندتائى كلمات شجره‌نامه‌دار از نوك قلم بصفحهء كاغذ ريخت و چون در مورد بيان مطلب علمى است درخور عفو مىباشد . ( 2 ) - معلوم است ميرزا با اين شاگرد ، هرقدر هم پسر صدراعظم بود ، خيلى با تشريفات رفتار نميكرد و اعتنائى به او نداشت . يكروز نظام الملك نزد شخص محرمى از بىاعتنائى ميرزا نسبت به خود شكوه كرد ، اين شخص گله شاگرد را باستاد رساند و اينبار وقتىكه جمعى در مجلس بودند همين كه نظام الملك وارد شد ، ميرزا تمام قامت براى او تواضع كرد و طورى رفتار نمود كه نظام الملك مجبور شد بوسيلهء همان محرم تقاضا كند كه ميرزا دست از اين التفات خود بردارد .