تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 246

مساهمون:

ص٢٤٦
و بىپروپا هم بود ، بسيار استبداد بخرج ميداد . خيلى زودرنج بود و سوءظنى قريب بجنون داشت ، در خوى آخرى بقدرى افراط ميكرد كه براى صحبتهاى عادى و تعارفات معموله هم توجيهات و تعبيرات عجيب قائل شده ، هر چيز عادى و جزئى مايهء رنجشش ميشد و چون بسيار بيحوصله و حرف‌نخور بود ، فورا در مقام اعتراض برمىآمد . بيچاره كسى كه از مماشات با او ناگزير بود ، در هر صحبت معمولى گرفتار پرخاش ميرزا واقع ميگرديد . بعضى شاگردهاى او كه باخلاقش واقف و يا طبيعتا شيطان بودند و پاره‌اى از اشخاص خارج كه با او تماس داشتند ، گاهگاه بمعارضهء به مثل پرداخته تلافيهاى عجيب با او ميكردند . ميرزا معتقد بود كه بزرگترين وسيلهء امتحان خوبى چاقو ، قط زدن قلم است و ميگفت « در قط زدن اگر چاقو چرتى كرد بد است و اگه دقّى كرد خب است » . ميرزا اسمعيل - خان پسرعموى ما كه بچهء باهوش شيطانى بوده است ، چون از استبداد ميرزا در آراء خود و بىصبرى او به خوبى مستحضر بوده ، براى خنده ، يك چاقو لكنته‌اى پيدا مىكند و با قندرون گلولهء كوچك مجوفى ساخته در دهن ميگذارد و در گوشهء اطاق قلمى را قط زده و در ضمن فشارى بگلولهء زير دندان وارد مىآورد كه صداى « دقى » از آن بلند مىشود . صدا چنان بلند بوده كه ميرزا از گوشهء ديگر اطاق شنيده ، سر بلند كرده ، ميپرسد « اين صداى چه بود ؟ » و چون ميرزا اسمعيل خان يا بقول ميرزا ، آقا كوچيكه را با چاقو و قطزن در حال قط زدن مىبيند ، مىگويد چاقو را بيار به‌بينم . ميرزا اسمعيل خان چاقو را پنهان مىكند و بعد از اصرار زياد ميرزا كه « پست مىدهم فقط مىخواهم تماشا كنم » چاقو را مىدهد ، ولى ميرزا بر خلاف وعدهء خود چاقو را بجيب زده و پنج قران بيرون آورده به آقا كوچيكه مىدهد . ميرزا اسمعيل خان خوب ميدانسته كه چاقو ده شاهى قيمت ندارد ولى با هزار اخم و عبوس و عدم رضايت پنج قران را قبول مىكند . ميرزا در منزل خود متوجه مىشود كه چه كلاه گشادى بسرش رفته است « 1 » البته در دفعهء بعد شاگرد پنجقران را باستاد رد كرده چاقو را پس گرفته است ولى سن ورود ميرزا و حاضر نبودن ميرزا اسمعيل خان و بىصبرى ميرزا كه « اين آقا كوچيكه كوجاست اين حروم‌پيشه كوجا رفتست » و بالاخره ورود شاگرد و محاورهء آنها در دعوى غبن استاد و لفت « 2 » و لعاب شاگرد ، پردهء مضحكى را تشكيل داده كه مدتى مايهء خندهء شاگردان بوده است .
هامش
( 1 ) - كلاه سر كسى گذاشتن كنايه از فريب دادن اوست . اين اصطلاح و تعبير در نوشتجات قدما نيست ، از ده بيست سال قبل ابتدا در طبقات پائين‌تر مصطلح شده و امروز به حدى شايع شده است كه كلاه‌بردارى را كه به نظر ميرسد اصل و ريشهء اين كنايه بوده و از راه شناساندن بمفهوم مخالف با تفهيم بضد مصطلح شده باشد ، از بين برده است . همه‌جا بجاى اينكه بگويند كلاهش را برداشت يا كلاه‌بردارى كرد ، ميگويند كلاه سرش گذاشت يا كلاه‌گذارى كرد و اين تعبير و كنايه بهتر از كلاه‌بردارى كه رك‌تر و زننده‌تر است مىباشد . به همين جهت است كه اين فرع و شاخه ده بيست‌ساله ، از اصل و ريشهء قديمى جلو افتاده و تقريبا آن را از بين برده است . ( 2 ) - لفت و لعاب دادن يعنى چيز كم‌اهميتى را بزرگ كردن و با لحن حق بجانب موضوعى را با طول و تفصيل تشريح كردن است .