تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 242

مساهمون:

ص٢٤٢
خط نستعليق مينوشت و اين خط شكسته را از درويش هم بهتر و بامزه‌تر و محكمتر نوشته است . شعر خوب ميفهميد و گاهى اشعارى هم ميگفت ولى تخلصى براى خود فكر نكرده بود . در مجلس مشق خود از سياست حرف ميزد و از رفتار حكومت بدون هيچ پرده‌پوشى آنچه را مخالف تصور ميكرد ، نقادى مينمود . بزرگترين گناه ميرزا يوسف صدراعظم ، در نظر ميرزا ، درويش‌بازى او بود . از امين السلطان بىاندازه مذمت ميكرد و مثل همهء كرمانشاهيها كه كلمهء قربان را در موارد محبت و يگانگى بيشتر از احترام به كار مىبرند ، بما ميگفت قربان ! تمام عادات زشت ناصر الدين شاه كه در اين اواخر از او بظهور ميرسد ، از رويه‌ايست كه اين مرد و پدرش به او آموخته‌اند . مخصوصا خيلى از پول دادن بلاعوض امين السلطان به اين و آن نقادى كرده ميگفت قربان ! اين مرد همهء اهل اين كشور را گدا كرد . همينطور به كسى هم كه معتقد بود اعم از مرده يا زنده اسم او را هميشه باحترام ميبرد . سيد يزدى موسوم به سيد لطفعلى گاهگاه به منزل ميرزا ميآمد ، بين اين سيد و ميرزا ، شوخىهاى لفظى زياد متبادل ميشد . ميرزا از جوانىهاى سيد لطفعلى و زرنگىهاى او داستانها داشت ، از جمله ميگفت شخصى موسوم به كريم در گذر سنگلج نانوائى داشت ترازودارى دكان را هم خودش ميكرد كه از كم‌فروشى و تقلب استفاده زيادترى بكند روزى با سيد لطفعلى و دو سه نفر ديگر در مدرسه‌اى نزديك به اين نانوائى بوديم ، سيد گفت خوب است همينجا نهار بخوريم . بيكى كه از همه جوانتر بود سفارشاتى با پنج قران كهنه داد كه نهار تدارك كند ، جوانك رفت بعد از يك ربع ساعت وحشت‌زده برگشت به سيد گفت « بابا ! اين پولها چه بود به من دادى ؟ هر پنج‌تاش بد بود ، خدا پدر دكاندار را بيامرزد بدجنسى نكرد و الا اگر مرا بدست عسس ميداد چه ميكردم ؟ » و پنج قران را در دست سيد گذاشت . سيد نگاهى بقرانها كرد و گفت يقينا بدكان كريم رفته بودى ؟ نشانى دكانرا كه داد معلوم شد سيد درست فهميده است ، فورا از جا برخاست و گفت « اين نامرد ندانسته است كه پولها مال كيست كه در ضمن بردن انگشت بلب براى تر كردن آن كه قرآن را مالش بدهد و خوب و بد آن را بسنجد يكىيكى قرانهاى خوب را بقرانهاى بدى كه گوشهء لبش داشته عوض و ترا دست‌خالى روانه كرده است ، پاشو برويم من الان پولها را ازش ميگيرم . منهم بدم نيامد ملاقات سيد را با مشهدى كريم تماشا كنم ، همراه سيد و جوانك رفتيم در دكان ، از دور كه چشم مشهدى كريم به سيد افتاد و جوانك را همراهش ديد بدون هيچ معطلى گفت آقا ! پولها مال شما بود ؟ سيد گفت : آرى نامرد ! تو دست رد بسينهء هيچكس نميگذارى ؟ گفت هزار بار عذر ميخواهم پنج قران اصلى را از گوشهء لبش خارج كرده به سيد داد و دو تا نان دو رويهء تخمه‌زدهء دوآتشهء ناخنى هم بجريمهء اين بىادبى تقديم كرد و با سيد بمدرسه برگشتيم . سيد لطفعلى در جوانى از لوطيهاى زنجيركش مشهور و بىباك يزد و از آنها بوده كه سوراخ و سنبه هر كارى را خوب بلدند و از همهء تجار آنجا باج ميگرفته بالاخره حكومت او را تبعيد كرده و بتهران آمده است . در اينوقت هفتاد سالى داشت و خيلى مرد بذله‌گوى