تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 234

مساهمون:

ص٢٣٤

مشق خط

بعد از يكى دو سال اول ، آخوند به من مشق خط داد . از قضا ، در اينوقت ملا محمد معلم بود . ملا محمد بدرجه‌ايكه جزوه‌هاى روضهء خود را خود كتابت كند خط نسخ داشت . در آن دوره هم نميدانم بچه مناسبت ابتدا به بچه مشق خط نسخ ميدادند و بغلط يا صحيح ميگفتند دست بچه زودتر قرص مىشود . يك دو سالى نسخ‌نويسى كردم تا بزرگترها گفتند حالا ديگر بايد نستعليق را شروع كنى . برادرم آقا ميرزا رضا از شاگردان مبرز ميرزا رضاى كلهر بود . خط نستعليق را بسيار خوب مينوشت ، او به من سرمشق ميداد « 1 » . مدتى كه گذشت باز بما گفتند بايد خطاط از خارج بيايد و بشما تعليم بدهد .

ميرزا غلامحسين

ميرزا غلامحسين مشاق را كه نميدانيم سابقا در كدام دوره براى مشق دادن به اين مكتب‌خانه آمده بود ، مجددا خبر كردند . ميرزا روزهاى شنبه و سه‌شنبه دو ساعت به ظهر مانده ميآمد ، ميان من و برادرم مينشست ، براى هريك سه تا قلم ميتراشيد و سرمشقى براى ما مينوشت ، ما از روى آن دو صفحهء عليحده مشق ميكرديم ، تعليم ميداد و قواعد را بيان ميكرد . ملا عبد اللطيف قليان - كش بود ولى چون خودمانى بود هرچه ميدادند ميكشيد . اما ميرزا غلامحسين قليان‌كش قهارى بود . آقا غلامحسين للهء على اصغر كه در آن واحد مستخدم مكتبخانه هم بود ، قليانهاى كوك خوبى براى ميرزا ميآورد . قليانهاى بلورى داشت كم‌كم منسوخ ميشد ، آقا غلامحسين بمدزمان دو تا قليان كوزه‌گلى كه ته آنها را ته‌قليانى حلبى انداخته بودند ، با ميانهء شيخ - رضائى و سرقليان مشكى اصفهانى و بادگير مس سفيدكرده تدارك ديده ، در طاقچهء راهرو مكتبخانه ، قهوه‌خانهء كوچكى راه انداخته بود . هميشه تنباكوى نم‌كرده در كاسه‌اى كه روى آن پارچهء سفيدى كشيده بود حاضر داشت و فصل‌بفصل براى ميرزا قليان ميآورد . ميرزا در اين دو روز نهار هم با ما مىخورد سفرهء آبرومندترى پهن ميشد ، آخوند و ميرزا و من و برادرم نهار ميخورديم . بعد از نهار ميرزا قليانى ميكشيد و ميرفت . اين ميرزا غلامحسين مرد بامزه‌اى بود ، شعر خيلى حفظ داشت و خيلى خوب شعر ميخواند ولى اغراق زياد ميگفت . هيچ صحبتى بميان نميآمد مگر اينكه براى ميرزا نظير
هامش
( 1 ) - آقا ميرزا رضا را به آسانى گير نميآورديم كه هر شب بما سرمشق بدهد زيرا اوايل شب او منزل نبود . بعد از ظهرها كه در اطاق بيرونى بود ميرفتيم و از او سرمشق ميگرفتيم . يكروز اين‌كار فراموش شده بود ، اول شب من عزا داشتم كه با بىسرمشقى چه كنيم در اين ضمن برحسب تصادف آقا داداش پيدا شد . من جلو رفتم و خواهش كردم يك سرمشق بدهد ، باطاق آمد ، ننه زهرا هم در اطاق ما بود و رخت‌هاى شستهء روز را تا ميكرد . آقا ميرزا وارد اطاق شد ، من قلم و كاغذ حاضر به دستش دادم ، در اين ضمن سكينه دختر حسين كه ميشناسيمش از در درآمد و به ننه گفت « ننه يك بند بده به تنبان على اصغر بكشم » آقا داداش عين اين جمله را در سر صفحه براى من سرمشق نوشت . اين سرمشق بقدرى از حيث تركيب‌بندى كلمات و زيبائى خط خوب از كار درآمده بود كه من نميخواستم آن را عوض كنم .