و كاملا لهجهء اهالى اين بلوك را در حرف زدن خود ظاهر ميساخت . اين آخوند با اين سيما و اين لهجه خيلى خوشاغور به نظر نميآمد معهذا همين شخص بدقيافهء بدلهجه سبب نجات و ترقى من در كار تحصيل شد .
نميخواهم ادعا كنم كه آخوند اشتهاردى در آن دوره اينقدر روانشناس بود كه به مجرد ديدن من توانست درد كار را بفهمد كه درصدد معالجه برآيد . بايد بگويم رويهء او در درس گفتن و پس گرفتن طورى بود كه با روح من مناسبت داشت . روز اولى كه بمكتبخانه آمد من شايد سه چهار بحر از قطعات نصاب را خوانده بودم . بدون اينكه امتحانى از گذشته بكند كتاب را جلو كشيد و نصف يك قطعه را منتهى با تشريح و توضيح كامل براى من گفت .
بعد از درس گرفتن ، من مراجعه كردم ديدم با بياناتى كه آخوند كرده است براى من هيچ اشكالى باقى نيست كه از او بپرسم . در حفظ كردن اشعار درس همچون مطالب را خوب فهميده بودم ، خيلى تندتر از طوطىوار هر روز حفظ كردم . فردا كه آخوند آمد درس مرا پس گرفت تمجيد بيحسابى از من كرد و باقى قطعه را مثل ديروز درس گفت . من كه تا آن روز هيچ تحسينى از آخوند نشنيده بودم ، بىاندازه كيف كردم و درس امروز را خيلى زودتر و بهتر از ديروز حاضر كردم و بعد از ظهر بدرس فارسى و ساير مستحبات پرداختم . آخوند هم در اين مستحبات به من كمك ميداد ، نصاب تمام شد . بلافاصله امثله را در ظرف يكروز با ياد گرفتن قاعدهء تصريف افعال آموختم و شرح امثله را شروع كردم . خلاصه اينكه در اين چهارماههء غيبت آخوند اصلى به قدر دو سه سال قبل براى من پيشرفت حاصل شد و قوهء خواندن و فكر كردن در من ايجاد گرديد . ملا عبد اللطيف كه برگشت ، من بقدرى پيش رفته بودم كه هرقدر آخوند برحسب عادت خود كم تشريح ميكرد ، من خود از عهدهء فهم مقصود برميآمدم و سؤالاتى از آخوند ميكردم كه طبعا او را به توضيح مطلب وادار ميكرد .
خلاصه اينكه يكسال نكشيد كه من شاگرد مبرز مكتبخانه شدم البته كودنى من كه از بين رفت ، مهر آخوند هم زياد شد و هر دو از همديگر راضى شديم . من هميشه براى اين ملا على آقا ، طلب مغفرت ميكنم و خود را رهين اين آخوند اشتهاردى بدقيافه ميدانم .
البته احترام پدران در آنموقع بقدرى طرف رعايت بود كه بچهها بىپرسش و براى اظهار فضل چيزى نزد آنها نگويند . يكشب پدرم لغتى ميخواست از روى قاموس بگيرد ، مرا صدا زد ، آمدم ، لغت را گفت ، من از روى قاموس فارسى گرفتم و براى او خواندم خيلى خوشش آمد و تحسين كرد . از اين تاريخ گاهگاه مرا براى اينكار ميطلبيد و گاهى تركيب عبارت عربى يا آيهاى از قرآن از من ميپرسيد . با اينكار ، هم از من تشويق ميكرد و هم به من تمرين ميداد . خلاصه اينكه عربى و فارسى من راه افتاد و كمكم از همقدرهاى خود جلو افتادم و با مسنترهاى مكتبخانه همدرس شدم سهلست در آن كلاس هم خليفه بودم يعنى اشتباه و مشكل ساير رفقا را هم حل ميكردم .
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 233
مساهمون: عبدالله مستوفى
ص٢٣٣