تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 231

مساهمون:

ص٢٣١
در خانهء ما نوكر بود ، بجاى پدر قهوه‌چى مقبره شد . او هم پس از مدتى برحمت خدا رفت و پسرش حسين بجاى پدر و جد مشغول اين خدمت گشت ولى اين پسر خيلى جوان بود و بنظام‌وظيفه رفت و بعد از آن ديگر من او را نديدم « 1 » . در آن دوره آقائى و نوكرى اينطورها بوده است كه طرفين حق نعمت و خدمت را رعايت ميكردند . اگر آقازاده‌اى ندار يا نوكرزاده‌اى بىكفايت ميشد ، به اين مفتيها دست از همديگر برنمىداشتند . آقازاده اگر از نان خود مىبريد ، نوكر پدر را نگاه مىداشت و نوكرزاده هم يك لقمه نان آقازادهء خود را بر همه‌چيز ديگران ترجيح ميداد . در پائيز سال 1306 در محلهء ما بساط عروسى باتجملى پهن شد . يحيى خان مشير الدوله برادر ميرزا حسين خان سپهسالار ، دختر وليعهد مظفر الدين ميرزا را براى پسرش معتمد الملك كه پسر عزت الدوله خواهر شاه هم بود به خانه مىآورد . در همين شب در كنج يكى از بالاخانه‌هاى خانهء ما جوان غريبى در حال نزع بود ، اين جوان همان على اكبر كابلى بود . پدرم بالاى سر او رفت كه اگر وصيتى دارد بشنود و ضمنا براى او هم دعا بخواند . در ايام مكتب رفتن من اتفاق ميافتاد كه شخص ناشناختى كاغذى ميداد كه بپدرم برسانم ، كاغذ را كه ميدادم پدرم ميگفت اين شخص را بگو بيايد ، ميرفتم از پردهء در اندرون ردش ميكردم نزد پدرم مىبردمش ، مدتى از او و كس‌وكار و قوم و خويشهاى او مىپرسيد ، باز به من مىگفت مهدى ( ناظر خرج ) را بگو بيايد . ميرفتم كربلائى مهدى را مىآوردم پدرم ميگفت يك مواجب ميرزائى براى اين شخص منظور كن ، در اطاق ميرزا باشد تا در موقع به او كار رجوع كنم . اين شخص ميرفت جزو نوكر ميرزاها كار مىكرد . اگر استعداد داشت بمحررى و شايد سررشته‌دارى هم ميرسيد و الا به كارهاى خصوصى از قبيل حساب‌نويسى در خانه و مباشرت املاك يا سركارى بنائى مشغول مىشد . در همين هفت هشت سالهء سن تميز من ، دو سه نفر از اين سنخ تربيت شده بودند . صدى پنجاه اهل گركان خوانا و نويسا بودند براى چه ؟ براى اينكه يقين داشتند اگر كارآمد باشند « حاجى آقا » ( پدرم ) آنها را بيكار نخواهد گذاشت . امروز هم عده‌اى از بقاياى همانها در ادارات دولتى مشغول كار هستند كه بردن اسم آنها خلاف مروت است . در ايندوره خدمتكارهاى زنانه چون لباس و شام و نهار و خلاصه مثل امروز همه‌چيز داشتند ، ماهى سه قران مواجب مىگرفتند و بخدمتكارهاى قديمى منتهى ماهى پنج قران حقوق ميدادند .

معلم و شاگرد هر دو ناراضيند

درس من خوب پيش نميرفت و سبب آن بر من و آخوند هر دو مجهول بود . آخوند از كودنى من و من از بىمهرى آخوند ناراضى بوديم و كم مانده بود از بچه‌هاى كودن معروف شوم . خواندن يك صفحه
هامش
( 1 ) - سال گذشته روزى بباغ فردوس به منزل آقاى حسين تقوى همسايهء خودمان رفتم . دم در اتومبيل و شوفرى ايستاده بود . شوفر تعظيم غرائى كرد همين كه ديد من او را نشناختم خودش را معرفى كرد . اين حسين نوهء كربلائى باقر بود كه شوفر آقاى ظفرى وكيل نهاوند شده بود . وارد منزل آقاى تقوى شدم و توصيه او را به اربابش كردم .
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 231 | عبدالله مستوفى