يا يك سورهء كوچك قرآن براى من مانند آشاميدن « 1 » دريا بود . هر كلمهاى را بايد آخوند ده بار تكرار كند ، در دفعهء يازدهم هم كه برميگردم باز نتوانم بىغلط بخوانم . هرقدر آخوند بيشتر عصبانى ميشد ، من هم همانقدر كودنتر ميشدم در صورتى كه در غير از درس خواندن زيركىهائى از خود بروز مىدادم و حتى بچهاى حاضرجواب و تا حدى متلكگو بودم .
آخوند حيران ميماند كه اين پسر كه در موارد عادى تا اين اندازه هوش و شعور ظاهر مىكند ، چگونه است كه در خواندن اينقدر لنگ است . براى آخوند هم خوب نبود كه پسر صاحب مكتبخانه از سايرين عقب باشد . بهر كيفيتى بود تا نصاب كه مقدمهء عربىخوانى است ، پيش رفتيم ولى آنچه امروز مىخواندم و با هزار جانكندن ياد مىگرفتم ، بعد از چند روز كه ميخواستم تكرار كنم ، مثل اين بود كه دفعهء اول است كه ميخواهم تازه اين درس را بخوانم .
آخوند از عقب بودن پسر ارباب عصبانى و من هم از عقب بودن خود بسيار ملول بودم .
عصرها كه ميخواستم درس صبح را پس بدهم بقدرى بر من ناگوار بود كه گاهى كم ميماند گريه كنم . آخوند هم بقدرى عصبانى بود كه بدش نمىآمد با تركه مرا كفدستى بزند و اگر كار باينجاها نرسيده بود ، سببش همان اظهار هوشهاى خارج از درس بود .
آى فلفلترشى
شخص طوافى بود كه عصرهاى پائيز سبزى دوره مىگرداند . من چهرهء اين شخص را هيچ نديدهام ولى چون هميشه وقت عصر در همان موقعى كه مشغول پس دادن درس بودم بكوچهء ما گذارش مىافتاد ، بقدرى آوازهخوانى او براى عرض متاع خود به گوش من حزنآور و غمافزا بود كه حد نداشت . آوازهخوانى خود را اينطور شروع و ختم مىكرد : « آى فلفلترشى . آى كلم قمرى آى پيا . . . ز آى كاهو نازك . » به مجرد رسيدن اين شخص بحدود صدارس ولو اينكه مشغول پس دادن درس هم نبودم ، گوئى غم عالم را در دل من ميريختند تا از حدود صدا رس رد ميشد . عجب اين است كه بعدها يعنى در سن جوانى كه نه آخوندى بود و نه مكتبى باز هم كه صداى اين شخص در كوچه بلند ميشد ، من محزون و مغموم مىشدم . الان هم صداى اين طواف و لحن آواز او را در گوش دارم و عجبتر آنكه اين لحن حالا هم به نظر من حزنآور و غمافزاست .
فرج بعد از شدت
آخوند به قصد زيارت مشهد از پدرم اجازهء سه چهار ماه مسافرت گرفت و چون برادرش ملا محمد را هم نمىخواست براى اين مدت كم به زحمت بيندازد ، آخوند ديگرى را بجاى خود گذاشت .
اين آخوند اسمش ملا على آقا ، كوچكاندام و صورتش كممو ، چشمانش كبود و چون در بچگى با دست بمنقل آتش افتاده بود ، انگشتهايش طورى سوخته بود كه بعضى يك بند بيشتر نداشت و آنها هم كه كمتر سوخته و چيزى از بند دوم باقيمانده بود ، دولا شده و جز انگشتهاى نر كه آنها هم ناخنهايش خراب بود ، هشت انگشت ديگرش از كار افتاده و اهل اشتهارد
هامش
( 1 ) - آشاميدن دريا اصطلاح فرانسوى و كنايه از كار مشكل است . بعقيدهء من بد كنايهاى نيست اگر شاه طهماسبهاى ادبا و نويسندگان كهنهپرست ، براى همين كه از زبان خارجى اقتباس شده است بقول اصفهانيها دنبال آن « لغز » نخوانند و ردش نكنند . لغز خواندن هم در اصطلاح عاميانه اصفهانيها عبارت از كنايه زدن يا انتقاد نمودن از شخص يا چيزى است .