تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 230

مساهمون:

ص٢٣٠
مردم در آيندوروندند ، سر قليانهاى مرا نمىبينند و الا چگونه ممكن بود سر قليانها بدست من بيايد . عمو باقر بسيار مرد بامزه‌اى بود و در صحبت خوش‌دأبى ميكرد . در شب نهم ربيع الاول كه نوكرها برحسب مرسوم زمان عيد خنده ميگرفتند ، اين پيرمرد شصت‌ساله براى ادخال سرور در قلب مؤمن و درك ثواب ، يك سبوى آب روى پيشانى مىگذاشت و مير قصيد و شعر عاميانهء دهاتى كه در آن كلمهء « مشكلانه » تكرار شده بود ميخواند .

معماگوئى كربلائى باقر

يكروز در ضمن صحبت گفته بود وقتى كه من از گركان بتهران آمدم ، چنارهاى جلو مدرسهء خان مروى دسته‌بيل نميشدند . نوكرها بفكر فرورفتند كه اين چنارها اقلا پنجاه شصت ساله است و عمو باقر بيش از پنجاه شصت سال ندارد چگونه همچو موضوعى ممكن است حقيقت داشته باشد . از طرف ديگر صدق لهجهء خدشه‌ناپذير عمو باقر هم چيزى نيست كه بتوان در گفتهء او ترديد كرد . بعضى از آنها كه اهل محاجه بودند گفتند عمو باقر بايد اشتباه كرده باشد ، اين چنارها لااقل به قدر او عمر دارند پس ممكن نيست بيست سال قبل دسته‌بيل نشوند . عمو باقر در گفتهء خود ايستادگى كرد و گفت جان آقا ( مقصود پدرم بود ) مطلب همين است كه ميگويم . سايرين كه اين تأييد را بقيد قسم از عمو باقر شنيدند ، خيلى بر تعجب خود افزودند و وارد محاجه شدند . بالاخره كار بحكميت جناب آخوند كشيد همگى بمكتب‌خانه آمدند و مطلب طرح شد . آخوند بكربلائى باقر گفت مگر خداى نكرده مىخواهيد شهرتى كه در راستگوئى داريد از بين ببريد يا بر خلاف عادت كه در شوخيهاى خود هم هيچوقت خلاف واقع چيزى نميگوئيد ، فكر كرده‌ايد شوخى را به حد اعلا برسانيد . كربلائى باقر گفت من منتظر بودم لامحاله شما مقصود را توجه كنيد ، من هيچوقت دروغ نميگويم اين چنارها امروز هم دسته‌بيل نميشوند . همه خنديدند و يك بار ديگر صدق لهجهء عمو باقر كه موقتا متزلزل ميشد مورد تصديق همه گرديد . در يكى دو سال آخر عمرش هميشه مىگفت پيمانهء من پر شده است زيرا سفر اولى كه بكربلا رفتم در محل استجابت دعا كه در آن بقعهء شريفه است ، از خدا خواستم هفت سفر زيارت عتبات نصيب من كند . خوابى ديدم كه دانستم دعايم مستجاب شده است . پارسال كه همراه آقازادهء خود آقا ميرزا رضا بعتبات رفتم سفر هفتم بود . همينطور هم شد ، سال بعد از اين مسافرت چنان كه در آتيه خواهيم ديد ، پدرم مرد و كربلائى باقر بمواظبت مقبرهء او در حضرت عبد العظيم گماشته شد و بعد از پنج شش ماه شبى كه بتهران براى گرفتن ماهانهء مقبره آمده بود ، خواب ديده بود پدرم به او ميگويد چرا مرا تنها ميگذارى و به شهر ميروى ! فردا عصر بديدن يكى از خويشان خود كه در خانوادهء ما ميرزا بود رفته و خواب خود را شرح داده اظهار كرده بود كه بايد حكما امشب بشاه عبد العظيم برگردد ولى معلوم نشد براى چه نتوانسته بود خود را بترن برساند . در خانه‌اى كه شب بيتوته ميكرد ، نصف شب بلند شد و راه را گم كرده و از پله افتاد و فردا زندگى را بدرود گفت . پسرش محمد حسن كه او هم