تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 226

مساهمون:

ص٢٢٦
بامزه‌اى شده بود . پدرم بىاندازه او را دوست ميداشت . براى او لله‌اى آورده بودند اسم اين لله آقا غلامحسين بوده ، اولادى نداشت . على اصغر به او بابا و بزنش ننه ميگفت و علاقهء خاصى به اين بابا و ننه نشان ميداد و اين زن و مرد هم خيلى اين طفل را دوست ميداشتند . آقا غلامحسين ، پسرعموى حاجى على اكبر خان فراش خلوت بود كه در سابق بمناسبت از او ذكرى كرده‌ام . بارى لله على اصغر را مياورد و در گوشهء مكتبخانه مينشاند كه بمكتب عادت كند . على اصغر اجازه داشت كه هروقت خسته مىشود دراز بكشد ولى اين طفل باهوش همانطور كه دراز كشيده بود ، متوجه عمليات فردفرد اهل مكتبخانه بود و شبها تقليد يكىيكى را بيرون مياورد و از جمله نماز ملا محمد طرف توجه اين طفل شده بود . آخوند تجويد را به خوبى ميدانست و در ماه رمضان براى ما درس تجويد ميگفت كه قرائت ما صحيح شود . در تجويد براى هريك از حروف مخرجى معين شده است مخرج « ه » ناف است . آخوند اصرارى داشت « ه » را در همه‌جا و بخصوص اللّه اكبر تكبير احرام درست اداء كند . براى اين منظور بايد طورى اللّه اكبر را بگويد كه نافش به حركت آيد . نميدانم مطابق كدام اصل در موقع اداى اين تكبير نفس را حبس ميكرد و سر دو پا بلند ميشد و بايد پاشنه‌هاى پاى جناب آخوند وقتى بر زمين بخورد كه اللّه اكبر را ادا مىكند . در و لا الضالين براى اداى مخرج ضاد چانه را به چپ و راست حركت ميداد و بالاخره در تشهد آخر و سلام ، بايد « ه » بركاته را چنان ادا كند كه باز نافش بجنبد . على اصغر اين نقش ملا محمد را چنان با توجه به تمام نكات خوب بازى ميكرد كه همه را ميخنداند و خودش ابدا خنده نميكرد . ملا محمد مرد فاضلى بود و باوجوداين مبتلا بوسواس شده بود . يكروز على اكبر كابلى كه او را ميشناسيم براى استخاره نزد او آمد ، آخوند با زير « 1 » مشق چرمى ، يخدان آب يخ را از زمين بلند كرد و آشاميد . على اكبر به او گفت جناب آخوند ! اين ديگر چه كارى است ؟ اگر آب نجس است چرا فعل حرام ميكنيد و چيز نجس را ميخوريد ؟ اگر پاك است چرا با زيرمشق ظرف آن را ميگيريد ؟ در مقابل اين منطق ساده ، آخوند جوابى نداشت ولى كارهاى وسواسى خود را هم ترك نميگفت . آخوند بمنبر هم ميرفت و خوب حرف ميزد ، در عراق معروف بواعظ بود ، در تهران هم اگر منبرى گير ميآورد مضايقه نداشت . روزى در خانهء يكى از ميرزاهاى پدرم روضه و ميرزا طاهر سررشته‌دار پدرم هم در جزو مستمعين بود . ملا محمد روضهء شهادت امام حسن مجتبى سلام اللّه عليه را ميخواند ، در ضمن خواست شعر معروف را كه عموما روضه‌خوانها در اين مصيبت ميخواندند بخواند ، مصراع اول
« در تاب رفت و طشت طلب كرد و ناله كرد »
را خواند ، مصراع دوم نظرش نيامد هرچه سرفه كرد و مصراع اول را تكرار نمود باز هم بخاطرش نيامد . ميرزا طاهر از پاى منبر گفت
« آن
هامش
( 1 ) - زيرمشق پارچه‌اى از چرم تيماج بوده كه صفحهء كاغذ را براى مشق روى آن قرار داده و روى زانو گذاشته و مشق ميكردند .
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 226 | عبدالله مستوفى