بارى من بكنار چالحوض رفتم و در پشت ستونى ايستادم كه با دل جمع عمليات پسر عمو را تماشا كنم . عمليات از اينقرار بود : مقدارى شنهاى نخودى از ته چالحوض جسته رديف روى دستانداز چالحوض چيده بود ، وسط آنها فاصلهاى داشت ، كنار اين بساط مشغول فرورفتن و بيرون آمدن از آب بود . چنان بدن خود را از آب بيرون ميانداخت كه تا سينه و گاهى تا نافش از آب بيرون ميآمد و چنان خود را به زير آب فروميبرد كه پاى او بته آبگير رسيده و بتواند در نتيجهء فشار پا به زمين تا سينه خود را از آب بيرون اندازد ، شماره هم ميكرد . همين كه گويا بچهل و هفت رسيد يعنى چهل و هفت بار به اين كيفيت آلّاكلنگ « 1 » كرد ، يكى از ريگها را از آن طرف به اين طرف نقل نمود . همين كه من طرز عمل و مقصود را بدست آوردم خود را نشان دادم ، بخنده و شوخى نزديك ريگها رفتم تمام آنها را شماره كردم بيست و هفت دانه بود كه ده پانزده تاى آن سمت قسمت تمام شده و مابقى نمايندهء كارى بود كه بايد بعدا انجام پذيرد . من آنچه فكر كردم و از پسرعمو تحقيقات به عمل آوردم ، نتوانستم بدانم بيست و هفت چهل بار چه مدركى دارد و چرا بايد براى يك عمل سادهء شستوشو يكهزار و يكصد و شصت نه بار زير آب رفت . يقينا پسرعمو از حاصلضرب اين دو رقم خبرى نداشت و شايد از عهدهء اين عمل ساده حساب هم برنميآمد . باوجوداين ، اين دو مضرب را براى خود اختراع كرده و مدرك عمل خود قرار داده بود . هيچ فكر نميكرد كه مدينه ، دار هجرت پيغمبر ، امروز بعد از هزار و چند صد سال هنوز آب جارى ندارد ، اگر مسلمانهاى صدر اسلام ميخواستند براى هر غسلى يا تطهيرى 1169 بار با دلو از چاه آب بكشند و بدن خود را بشويند ، تمام آب مدينه كفاف يك غسل را نميداد . شايد من آن روز هم استدلالهائى از همين قبيل يا عين آن را براى پسرعمو كرده باشم ولى كجا بخرجش ميرفت اگر امروز شما توانستيد دزنفكتههاى خودتان را با دليل متقاعد كنيد كه اينقدر احتياط بيقاعده است ، من هم آن روز ميتوانستم پسرعمو را از اشتباه بيرون بياورم . اينها هم مثل عادت بقمار و الكل و افيون از آفات تمدن است كه بايد با آن جنگيد . اين پسرعمو بواسطهء زحمتى كه از اين طرز زندگى داشت دوامى نكرد ، در بين بيست و پنج و سىسالگى درگذشت بدون اينكه اولادى از خود باقى بگذارد .
يك وسواسى ديگرى هم داشتيم و آن ملا محمد برادر بزرگتر ملا عبد اللطيف بود كه گاهگاه على البدل معلم واقع ميشد . على اصغر برادر كوچكم بسن تميز رسيده بسيار پسر
هامش
( 1 ) - به روى تل خاكى تيرى ميگذارند و موازنهء طرفين آن را طورى قرار ميدهند كه با اينكه سروته تير در هواست ، افقى بر تل خاك قرار گيرد . دو نفر كه البته بايد از حيث وزن قريب الافق باشند بر سروته اين تير مىنشينند . يكى از اين دو نفر با تكان بدن اينقدر پائين ميرود كه پايش به زمين پاى تل برسد البته اين تير با شخصى كه روى آن نشسته است بالا ميرود سپس با فشار پا به زمين پاى تل و كمى جستن به هوا دومى طبعا پائين خواهد رفت و اين مؤمن هم عين عمل اولى را انجام مىدهد و تا هروقت كه طرفين رغبت داشته باشند ادامه ميدهند . اين بازى را الاكلنگ ميگويند . من نتوانستم ريشهء اين لغت مركب را پيدا كنم . شايد مقصود إله بلند بوده است و كثرت استعمال عاميانه آن را الاكلنگ كرده باشد .