و هميشه از متنفذين و ملاكهاى محل بودهاند كه بتوانند هريك عدهء لازم را از دهات تحت نفوذ خود جمعآورى كنند .
عنوان سلطان از زمان صفويه وارد قشون ايران شده است و آنها برقابت با عثمانيها لقب بيگ و خان و سلطان را بسران قشون خود ميدادهاند . چنان كه عثمانيها پاشا مخفف پادشاه را براى سرلشكران و وزيران خود عنوان قرار داده بودند . چون هر عنوانيكه ايجاد مىشود پائيندستها خود را به سمت آن ميكشانند و كمكم آن را از حيثيت اوليه مىاندازند ، در اينجا هم سلطان كه مثلا در زمان صفويه براى سران سپاه عنوان بود رفتهرفته تنزل كرده و در اينوقت به اشخاص درجه دوم و سوم يك فوج رسيده بود . چنان كه سلطانى كه دنبال اسمزنها تا امروز هم معمول است ، باز هم براى رقابت با عثمانيها بوده است كه آنها اين لقب را خاص خواهر و مادر سلاطين خود قرار داده بودند ، ايرانيها بدوا بزنها و خواهرهاى شاه و كمكم بپائينترها سلطان گفتند و بالاخره براى نيمهخانم و نيمهخدمتكار اين لقب را عنوان قرار دادند . آخر الامر جنبهء نيمهخانمى هم از دارندگان اين لقب از بين رفته و بفاطمهسلطانها و رقيهسلطانهاى امروز تخصيص يافته است . همينطور خانم و بيگم كه در عثمانى بزن سلطان كه ملقب بخان بود خانم و بزنهاى شاهزادگان بيگم ميگفتند همين كه پادشاهان ايران لقب خان و بيگ را برجال درجه اول و دوم دربارى دادند زنهاى آنها هم طبعا خانم و بيگم شدند . ايرانيها ميخواستند بعثمانيها بفهمانند كه شما يكى از شعب همان قومى هستيد كه هميشه مطيع ما بودند و بىاجازهء ما ، خان نميشدند ؛ ما خان تعيين كنيم و بهركس خان بگوئيم خان مىشود و هركس را سلطان بخوانيم سلطانست ، اين همان درگاه و ايوانست كه ملك بابل و شه تركستان غلام و بنده و ديلم و هندوى آن بودهاند « 1 » . ولى كار تنزل خانى و بيگى از اينها گذشت و بالاخره كار به جائى رسيد كه هيچكس حتى رعيتها و آبيارها و گاويارها هم به بيگى اعتنائى نداشتند و خانى هم اگر ميرزائى بفريادش نميرسيد مثل بيگى ميشد . اعيان با يك ميرزا آن را نگاهداشتند و خانى بنوكرها خطاب ميشد بطورى اين القاب مبتذل گرديد كه در عهد پهلوى كه آنها را موقوف كردند ، هيچكس افسوسى بر آن نخورد . در صورتى كه در انقلاب فرانسه بهانهء ضديت نجبا با انقلاب ، منسوخ شدن القاب بود .
حاجى ميرزا آقا مردى عامى بود كه فقط قرآن و فارسى را ميتوانست بخواند و بقدرى هم كه كاغذ بنويسد خط داشت ولى بسيار مرد پاكدل و خوبى بود . امثال و حكايات زياد در نظر داشت و براى هر موضوعى يكى از آنها را به كار ميبست گاهى كه از رفتار مصطفى - قليخان پسرش عصبانى ميشد ميگفت : « خدايا چه كنم ؟ خر است كه با خر سوداش كنم ؟ زن است كه طلاقش بدهم ؟ بنده است كه آزادش كنم ؟ » ماه رمضان پانزده قرآن ميخواند و از روى ترجمهء فارسى كه زير خطوط نوشته شده بود ، يك چيزهائى ميفهميد . قصهء موسى و فرعون را من اول دفعه از او شنيدم كه مطابق آنچه در قرآن است از ابتداى كيفيت حمل و ولادت
هامش
( 1 ) -اين است همان درگه كورا ز شهان بودى * ديلم ملك بابل هندو شه تركستان