تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 214

مساهمون:

ص٢١٤
خود بر سر ميگذاشت ، در كوچه هم با همان كلاه نمدى ، چادر سياه بسر كرده و بر خلاف معمول با صورت باز بود . دستهء اين خيرة الحاج اول دستهء مطرب شهر بشمار ميآمد . خوانچه‌هاى شيرينى كه از خانهء داماد آورده بودند در تالار چيده شده ، از خانهء عروس هم خوانچه‌هاى ميوه‌اى ضميمهء آن بود . براى هر واردى شربت ميآوردند ، گيلاسهاى شربتخورى را در سينى كوچكى گذاشته تنگ آب‌ليمو هم پهلوى آن بود كه هركس ميل داشته باشد چاشنى به اين شربت قند اضافه كند . همين كه دعوت‌شدگان همگى آمدند ، عروس را بمجلس وارد كردند يكى از طاقه‌هاى شال را نصفه و بعد سه‌گوشى تا كرده ، مادرم بمنزله مادر داماد بسر عروس افكند و انگشترى كه قبلا براى هديه اين‌روز تهيه شده بود و در قاب مخمل در جيب داشت بدست عروس كرد . همين كه اين تشريفات نامزدى كه آن را « شيرينىخوران » و « شال و انگشتركنان » ميگفتند به عمل آمد ، حاجى قدمشاد « بادابادا مبارك بادا » نغمهء معمولى تبريك را كه بآواز سه‌گاه مىخورد ، با ضرب تنبك و نواى سنطور و خوانندگى تمام دسته شروع كرد . همگى بقائم‌مقام مادر داماد و قائم‌مقام مادر عروس كه مادرم و خواهرم زن ميرزا شفيع خان بودند تبريك گفتند و بعضى از مخصوصين باطاق مادر عروس هم رفتند و شادباش خود را تقديم نمودند . ما هم از اين تبريكات بىبهره نبوديم و مثل برادرهاى داماد نصيب خود را دريافت ميكرديم ولى ضمنا بعضيها كه حاشيه ميرفتند و علاوه بر تبريك ميگفتند « عنقريب انشاء اللّه براى شما هم همين بساط را خواهند چيد » قدرى ما را محجوب مىكردند و من پيش خود اين جمله را بالمره زيادى تصور ميكردم و حالا كه فكر ميكنم ميبينم حق بجانب من بوده است زيرا حقا وقت اين قبيل حرفها با ما نبود .

بخشش پدرم

يكروز ديگر ديدم قدم‌خير نزد مادرم آمده است و دستوراتى در باب پختن آش جو به او ميدهند و از مذاكره‌اى كه ميشد معلوم گرديد فردا ميرزا حسن آشتيانى مجتهد معروف و مبرز تهران كه بعد از حاجى ملا على از همه مقدم بود ، مهمان پدرم است و مذاكره از بخشش ملكى بما سه نفر پسرهاى كوچك در كار است كه ميرزاى آشتيانى با محرر و دستگاه ثبتش فردا به منزل ما براى اين كار خواهد آمد . اين ملك ، سه دانگ فتح‌آباد ورامين بود كه تازه پدرم با شركت برادرزاده و دامادش مستشار الملك بهفتهزار و پانصد تومان خريدارى كرده و بفكر افتاده است كه بما سه پسر كوچك خود كه استفاده‌اى از دارائى او نكرده‌ايم بخشش كند . عصرى هم بعضىها بما تبريك مىگفتند ولى سن ما اقتضا نداشت كه توجهى بجنبهء مادى قضيه و اختصاصى كه پدر بما داده است داشته باشيم و باد بدماغ بيندازيم و خود را مالك بدانيم . شايد انتخاب اين ملك به اين نظر بود كه اگر واقعه‌اى براى پدرم اتفاق بيفتد ، پسر عمو و شوهر خواهر ما همانطور كه امروز اين ملك را اداره مىكند ، آن روز هم اداره كند و
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 214 | عبدالله مستوفى