كمگذشت و باريكبين و پرسوءظن و بسيار حساس بود .
مكتبخانه
كمكم موقع درس خواندن من هم فرا رسيد . يكروز ساعت خوش كردند و مرا با يك كلهقند نيممنى و يك توپ قدك براى آخوند بمكتب فرستادند . بالاخانهء سردر مدخل حياط كه ميدانيم از سمت چپ در مدخل پلكان داشت ، مكتبخانهء خانوادگى ما بود . اين محل از كى براى اينكار تخصيص يافته بود ؟ كسى چيزى از تاريخ آن نميدانست . اجمالا ميشنيديم كه آقا ميرزا جعفر پسر سوم پدرم هم در اين مكتبخانه درس خوانده است . بنابراين زيادتر از بيست سال است كه تمام دختر و پسر و نوه و برادرزادههاى پدرم هريك بيشوكم با اين مكتبخانه سرو كارى داشتهاند و از مدتى پيش هميشه اين مكتبخانه دائر بوده و معلمى داشته است . يك چند ملا محمود گرگانى در آنجا معلم بود و بعد از او ملا محمد انجدانى معلم شده است .
اين ملا محمد با برادرش ملا عبد اللطيف از هفت هشت سال قبل بطور تناوب در اينجا معلم هستند . هرچندى كه يك برادر براى كارهاى شخصى خانواده ميرود ، برادر ديگر بجاى او ميآيد . وقتى كه من بمكتب رفتم ملا محمد معلم بود .
همين كه چشم آخوند به من و بعد از آن بسينى محتوى قند و قدك افتاد ، بعد از جواب سلام ، چند كلمهاى راجع به هوش و شعور من و اينكه انشاء اللّه پسر كاركن معقولى خواهم شد و آقاى سنگينرنگينى بار خواهم آمد اداء كرد و مرا پهلوى برادرم نزديك خود نشاند .
عمه جزوى هم كه براى من قبلا تدارك كرده بودند ، با يك چوب الف كاغذى حاضر بود . آخوند بلافاصله مرا پيش طلبيد عمه جزو را باز كرد و هو الفتاح العليم را با شعر بعدش :
بس مبارك بود چو فرّ هما * اول كارها بنام خدا
طوطىوار به من آموخت . من هم بدون آنكه اشكال را به آنچه مىگويم تطبيق كنم چوب الف را روى كلمات ميگرداندم و جملهء عربى و شعر فارسى را تكرار ميكردم . آن روز به همين قدر قناعت شد فردا الفبا را به من آموختند . بعد از يكى دو روز الف زبر ا و الف زير ا و الف پيش ا و الف دو زبر دو زير دو پيش و الف الف آ ، هريك را در يكروز از الف تا ياء آموختم ولى هيچيك از آنها با مثالى توأم نبود و من نميدانستم الف زبر ا و جز آن را براى چه ميخوانم ؟ و بچه درد من مىخورد ؟ وقتىكه كار به « ه » گرد « ة » گرد « ع » مربع و « غ » مربع رسيد كار مشكلتر شد . همين كه به « مد را بكشم ، جزم را برهم بزنم ، تشديد را سخت بگويم ، الف همزه را بجاى الف بشناسم » رسيديم معماى درست و حسابى بود زيرا اگرچه علائم مد و جزم و تشديد و الف همزه را در عمه جزو رسم كرده بودند ، ولى چون توضيح شفاهى در مقابل نداشت ، براى من بالمره لاينحل بود . معهذا طوطىوار آنچه ميگفتند من تكرار ميكردم و حافظهء بچگانه عين آن را تحويل معلم ميداد .
در اين ضمنها ، ملا محمد نوبت رفتنش رسيد . ملا عبد اللطيف برادر كوچكترش آمد ، من هم به الحمد رسيدم . براى آخوند تازهوارد هم بمناسبت رسيدن من به الحمد يك قدك