و كار محاسبات دستگاه ولايتعهد و ميرزا اسمعيل خان را زير دست خود به كارهاى تحريرات و محاسبات پيشكارى ماليه گماشت . ميرزا شفيع خان اكثر بتهران رفتوآمد ميكرد و هميشه ميرزا اسمعيل خانرا هم همراه خود ميآورد ولى ميرزا رفيع خان هيچ در پايتخت آفتابى نميشد . سبب اين بود كه زن ميرزا رفيع خان نميدانم در اثر چه مرضى اعصاب پاهايش خشك شده و تا من در نظر دارم هميشه يكپهلو در رختخواب افتاده بود ، ميرزا رفيع خان بالاخره بعد از ياس از معالجهء اين خانم و بعد از مردن ميرزا حسنخان در تبريز براى خود فكر زن و زندگى كرد .
البته يكى از كمكهاى برادرانهء ميرزا شفيع خان نسبت به اين برادر نگاهدارى زن بسترى او كه اميدى ببهبوديش نداشتند بود . گذشته از اين ، اين خانم دختر ميرزا عليمحمد و دخترعمو هم بود . ميدانيم خواهر من زن ميرزا شفيع خان بود و ميرزا شفيع خان اغلب در تهران نبود باوجوداين بدون هيچ غرولند با كمال گرمى و مهربانى از اين بسترى مادام العمر پذيرائى ميشد . اين فاطمه خانم عروس ، دختر منحصربفرد همين خانم بود .
در آن دوره ازدواج دخترعمو و پسرعمو و دختردائى و پسرعمه و عكس آن و دختر خاله و پسرخاله خيلى معمول بود . ميگفتند « عقد دخترعمو و پسرعمو در آسمان بسته شده است » هنوز خبرى از اينكه ازدواج قوم و خويشها با يكديگر موجب ضعف و زشتى نسل مىشود بايران نرسيده بود . بقدرى ازدواج اين قبيل قوم و خويشها رواج داشت كه در مواردى كه كسى قوم و خويش متناسب نداشت و ميخواست از غريبه زن بگيرد ، طائفهء عروس درصدد تحقيقات از اخلاق داماد برميآمدند و حقا پيش خود فكر ميكردند كه آيا اين مرد چه نقصى دارد كه قوم و خويشهايش تن به ازدواج با او درندادهاند . طايفهء داماد هم در انتخاب دختر غريبه خيلى دقت ميكردند كه مبادا بنجل خانوادهء ديگرى در خانهء آنها آب بشود و مثل « دختر خوب از قبيله و اسب عربى از طويله بيرون نميرود « 1 » » طرف توجه همهكس بود . پدر و مادرهاى دختر و پسر كه با يكديگر برادر يا خواهر يا خواهر و برادر بودند فكر ميكردند
هامش
كشاله كردند و آن را از لياقت عنوان پادشاهى انداختند و حتى شاهزادگان درجه اول هم از اين عنوان خيلى راضى نبودند . در دورهاى كه اين عنوان آبرومندى خود را از دست نداده بود و شاهزادگان قبولش داشتند ، مقامات و چيزهاى منسوب به آنها را سركارى ميگفتند . مستوفى سركارى هم يكى از آنهاست بنابراين هر ايالتى مستوفيان سركارى داشت كه به حكم سركار و الا والى ايالت به اين منصب رسيده بود و هريك از آنها يكى دو سه ولايت تحت حكمرانى سركار و الا را در قلمرو خود اداره و محاسبات آنها را رسيدگى و به صاحبجمعان مفاصا حساب ميدادند . يكى ديگر از منسوبهاى بسركار ، مواجب يا مستمرى سركارى بود كه سركار و الا حكمران به بعضى از اعيان و علماى محل ميداد و اين وظيفه ، كارى بجمع خرج دولت نداشت بلكه سركار و الا از عايدات فوقالعاده يا تفاوت عمل ولايات جزء حكمرانى خود ، اين حقوق را بمحليها ميداد .
( 1 ) - امروز هم اين مثل و عمل كردن بمعنى آن خيلى رايج است و شايد اصل آن هم از ايلات بدهات سرايت كرده باشد و من براى دفعهء اول اين مثل را از ارباب نصر إله عرب ورامينى شنيدهام . ميدانيم كه عربهاى ورامينى هم اصلا از ايل عرب فارس هستند كه نادر شاه آنها را از فارس كوچانده و در ورامين به آنها سكنى داده است .