ميفروختند تا مادرها بتوانند بچههاى خود را بوعدهء اين اسباببازيها گول بزنند و بى آنها و سر فارغ به زيارت بروند . چرا ، دخترها عروسكبازى ميكردند ولى عروسكهاى آنها را بزرگترها از پارچه و پنبه براى آنها درست مىكردند ، كسى پول به بهاى اين چيزها نميداد .
در اين دوره ختنهسوران براى پسربچهها يك نيمهعروسى و خيلى معمول بود .
هركس تمكنى داشت براى پسرش اين جشن را ميگرفت يا بعنوان طاق شدن عدد در جشن بچه اعيانها پسرهاى خود را شركت ميدادند . رسم ختنه كردن طفل در چهل روز اول ولادت جز در خانوادههاى فقير كه توانائى جشن نداشتند معمول نبود .
از فردا صبح سر مطربهاى دورهگرد كه در خانهها مىآمدند و با صداى بلند تبريك ميگفتند و از ابزار نوازندگى خود صداهاى مقدماتى درميآوردند و دل اهل خانه و بخصوص صاحب جشن را به قيلىويلى « 1 » ميانداختند باز شد . در خانهء ما اينها خيلى معطل نميشدند تا صداى دعاشان بلند ميشد با اجازهء مادرم وارد ميشدند و در گوشهء حياط بساط نوازندگى و بازى خود را پهن و سر اهل خانه را مشغول ميكردند . دنبال اين دستهء نوازنده هم بچههاى كوچه بودند كه به آنها هم اجازه داده ميشد وارد حياط شوند و تماشا كنند ، هر روز يكى دو تا از اين بساطها برپا ميشد . اين دستهها عبارت بودند از ميمونباز و عنترباز و خرسباز و بزباز كه با ضرب تنبك تصنيفهاى معمول زمانرا ميخواندند و حيوان خود را برقص درمىآوردند . دستهء ديگرى هم بود كه نقاره و دهل و كمانچه داشت ، رقاص چهلبندپوش « 2 » هم با اين دسته بود كه مىرقصيد . از همه مضحكتر دستهايكه نقاره و دهل بزرگى داشت پيرمرد ريشپهنى با كلاه پاپاخ گنده رقاصى ميكرد و
چال پاپاخ سنى نى نمن * بورده باخ سنى نى نمن
ميخواند و غمزههاى زنانه ميكرد كه من از اين ادا در همان بچگى خوشم نيامد .
تصور نشود كه اين اوضاع خرج گزافى بر صاحبخانه تحميل ميكرد ، خير ! منتهى بهريك از اين دستهها كه دو سه قران ميدادند ! ممنون و دعاگو از خانه خارج ميشدند . زنها و بچههائى هم كه براى تماشا آمده بودند با كمال ادب خانه را ترك ميگفتند . بطوريكه كمترين مزاحمتى از ورود و خروج آنها به خانه وارد نمىآمد حتى بعضى از پيرزنها
هامش
( 1 ) - اين كلمه اصل و ريشهاى گمان نميكنم داشته باشد ، از اصطلاحات عاميانه و كنايه از خواهش نفس و هوىوهوسى است كه در دل مىافتد .
( 2 ) - البته رقاص در اين دوره پسر جوانى بسن پانزدهساله بود . اين رقاص دامنى از كمر تا روى پا ميپوشيد اين دامن را كه از پارچهء ابريشمى بود بمناسبت نوارهاى ريشهدار نسبتا بلندى كه هر چهار انگشت فاصله بدور آن دوخته بودند ، چهلبندش ميناميدند . اين ريشهها بقدرى بلند بود كه وقتى رقاص ايستاده بود سر ريشهها به نواردوزى بند پائينتر ميرسيد . پس در اين حالت جز ريشههاى ابريشمى براق چيزى از اين دامن بندبند پيدا نبود ولى وقتى رقاص بچرخ ميافتاد طبعا ريشهها در هوا بلند ميشد و رنگ شفاف پارچهء دامن را كه حكما رنگ آن با رنگ ريشهها متفاوت و متناسب بود نمايان مينمود و بر زيبائى رقاص ميافزود .