تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 204

مساهمون:

ص٢٠٤
برخاستم ، بيرون آمدم انار هنوز در جيبم بود . همين كه از دالان خارج شدم ديدم بر خلاف عادت مرا به سمت اطاق خود ميبرد ، از اينكه خوش‌طبعى هر روزى را ندارد دانستم كه باز موضوع اين انار زهرمارى در كار است . باطاق كه وارد شدم ديدم مثل اينكه همراه من بوده از تمام قضايا بااطلاع است . خلاصه بعد از محاكمه و تقرير جرم با دو چك كوچك مرا مجازات كرد سپس شال خود را از كمر باز كرد و يكسر آن را بهر دو پاى من و سر ديگر را بچفت در بست من ناچار بودم دراز بكشم ، او هم در گوشه‌اى دراز شد و دست خود را روى پيشانى گذاشت و خود را بخواب زد . نميدانم چقدر وقت در اين حال و زندانى بودم ، حالا كه فكر ميكنم ، شايد بيش از نيمساعتى نبوده است ولى به نظر من يكسال آمد . بالاخره على اكبر بلند شد پاى مرا باز كرد گفت « انار كجاست ؟ - گفتم در جيبم است . با كمال مهربانى انار را از جيب من بيرون آورد و نصيحت را شروع كرد . « آقا جان ! عزيزم ! شما پسر مردى هستيد ! شما آقازاده هستيد ! شما از اين بيسرو پاها و بىپدر و مادرها نيستيد ! آقاى سنگين‌رنگينى مثل شما نبايد چشمش بانارخانه غريبه باشه ! آن هم خانه حاجى شاهزاده ! كه از فرط كنسى آلوچه‌ها و آلوبالوهاى باغ را شماره مىكند ، انارهاش را براى اين كيسه كرده است كه مبادا گنجشك نوك به آن بزند ! ( خواننده عزيز متوجه است كه تعبيرات و ماستى « 1 » هائيكه بشاهزاده خانم گفته مىشود ، از اين جهت است كه اين خانم بيچاره جانشين دختر ميرزا حسن خان برادر آقا شده است ) همه‌كس مثل آقاى حاجى آقا ( پدرم ) نيست كه اگر شترش را ببرند اعتناء نكند ! گذشته از اينها ، همه‌جا خانه پدر نيست كه بتوان بهمه‌چيز دست زد ! در خانهء غريب ، تا صاحب خانه اجازه ندهد ، دست بيك برگ درخت نميتوان زد ! اين انار از زهرمار بدتر است . چه خوب شد ، كه شما آن را نخورده‌ايد . » در اين ضمن‌ها ، برخاسته و بكفش‌كن اطاق رسيده بوديم كه بيرون بيائيم ، پس از اداى اين نصايح ، انار را ول كرده بر زمين خورد و شكست و باقيماندهء آن را با لگدش نابود كرد و جنازهء آن را برداشته ، در حضور من بضرورى افكند . با هم از خانه بيرون آمديم مرا تا سر بازار آورد و مقدار زيادى انار خريد ، به خانه برگشتيم . انارها را در يك كاسهء بدل چينى بزرگ با كمال سليقه دان كرد و با يك قاشق جلو من گذاشت و گفت تا « نفس دارى بخور » نميدانم طرز مجازات دستور مادرم بود يا فكر خود على اكبر ، در هرحال در آن دوره ، از همه‌چيز بيشتر ، صحت عمل و سيرچشمى بچه‌ها را رعايت
هامش
( 1 ) - ماستى گفتن در اصطلاح عاميانه بمعنى كنايه زدن برفتار و اخلاق اشخاص است و اگر بخواهند خيلى زننده شود ، ميگويند ماستى بارش كرد . من نتوانستم تاريخچهء وضع شدن و ريشهء اين اصطلاح عاميانه را بدست بياورم . شايد از ماست‌كش كه فحش عاميانه ميان‌تهى است اتخاذ شده باشد كه ريشهء آن هم بر من معلوم نبود و نميدانم بچه جهت است كه اين لغت مركب بجاى حامل ماست ، معنى فحش پيدا كرده است .