تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 206

مساهمون:

ص٢٠٦

ختنه‌سوران يا بقول عوام سنت‌كنان

يك روز ديديم ، در غيرموقع ، براى ما اندازهء لباس ميگيرند آن هم زرى ناصرى گلى ! اين زريها را در اصفهان ميبافتند . ميرزا فتحعليخان صاحبديوان ، وقتى در اصفهان حاكم بوده ، ترويج بسزائى از اين صنعت كرده و در ضمن بارخانه شب عيد ، مقدارى از اين زريها هم براى شاه فرستاده است و براى امتياز بين اين زرى و زرى گجرات هندى ، آن را ناصرى موسوم كردند . زمينهء ابريشمى آن مات و قدرى نازكتر يا شفاف و قدرى ضخيم‌تر و هيچ از زرى گجرات عقب نبود . زرىاى كه براى قباى ما خريدارى شده بود ، گلهاى زرى در ميان خانه‌هاى مسدس داشت و رنگ آن گلى و زمينهء آن براق و خيلى زيبا و شيك‌ترين پارچهء معمول زمان بود . كم‌كم جسته‌گريخته از بيانات زيرلبى بعضى پرچانه‌هاى خانه دانستيم كه تفصيل از چه قرار خواهد بود . يكروز صبح ديديم قباهاى زرى را بر ما كردند و بعد از نيمساعتى استاد هادى كرمانشاهى استاد حمام ميرزا غلامشاه با خان دائى و جدم و يكى دو نفر نوكر ما را احاطه نمودند . براى اينكه عدد اشخاصى كه عمل را متحمل ميشوند طاق شود دخترزادهء ننه زهرا را هم بر ما دو نفر افزوده بودند ، سه دست رختخواب انداختند و ما را خواباندند . بلافاصله دستهء مطرب در تالار شروع بنوازندگى كرد ، مهمانها هم يكىيكى ميرسيدند . اول باطاق ما ميآمدند و تبريك ميگفتند و بعد بتالار ميرفتند ما صداى ساز و آواز را ميشنيديم و هردفعه‌اى كه نوبت رقص ميشد ، رقاص سرى هم باطاق ما كه پهلوى تالار بود ميزد و بنوائى كه در تالار ميزدند ميرقصيد . چشمهاى سياه و مژگان بلند و موهاى فراوانى داشت كه خيلى بر جمالش افزوده و اسم اين رقاص سكينه بود . مهمانها ، نهار را در اطاق ديگر خوردند و عصر هم عصرانه مفصل بود ، نزديك غروب يكىيكى يا دسته‌دسته چادر چاقچور كردند و در وقت رفتن سريهم باطاق ما زده حالى پرسيدند و رفتند . از فردا صبح سر هديه‌هاى قوم و خويشان و دوستان كه به اين جشن دعوت شده بودند باز شد ، هديه‌ها اكثر كاسه نبات و گاهى پارچه‌هاى نابريده‌اى براى لباس بود . در اين‌وقت دادن اسباب‌بازى به بچه‌ها مرسوم نبود ، تدارك اسباب‌بازى براى بچه‌ها بمنزلهء « افسانه ياد مستان دادن » بشمار مىآمد . گذشته از اين بچه‌ها خودشان در خانه اسباب‌بازى ميتوانستند براى خود تدارك كنند به همين واسطه دكانيهم كه اسباب‌بازى بفروشد وجود نداشت . حتى خروس‌قندى و وق‌وق صاحب‌فروش دوره‌گرد هم نبود فقط در جلو خان صحن شاه عبد العظيم يك اسباب‌بازيهاى خيلى ساده‌اى مانند ميمونك چوبى و فرفرهء قلعى و طبلك‌هاى دسته‌دار
هامش
تجير از اصل چادر مجزا ميشد و اين پستو را طبل ميگفتند . « خودش همخوابهء طبل و اسبش همسايهء اصطبل است » كنايه از آنست كه تقرب او نزد صاحب‌كار زياد مىباشد . من اين كنايه را فقط در يكى از مراسلات مرحوم ميرزا ابو القاسم قائم‌مقام ديده‌ام كه در مورد تقرب شخصى باسم ميرزا صادق نميدانم در نزد كداميك از بزرگان دوره به كار برده است .