ميكردند و ميگفتيد « تخمدزد ، شتردزد مىشود » و « بچه نبايد دله بار بيايد و بهرچيز كه ميبيند دست دراز كند . »
گويا مقارن همين اوقات بود كه تنبيه ديگرى ولى اينبار بامر پدرم و بدست برادرم آقا ميرزا رضا دربارهء من اجرا شد . خوانندهء عزيز سابقه دارد كه ما هروقت بخانهء ام النساء باجى ميرفتيم با خردوريز زياد برميگشتيم . يك دفعه يكى از هديههاى محمد عليخان يك ورق كوچكى ، كه يك روى آن سبز و روى ديگر آن سياه و در روى سبز آن عكس يك شاه روى صندلى نشسته نقاشى و روغنزنى كرده بودند يا به عبارت ساده يك ورق شاه يكدست آس بود .
اين ورق در ضمن اسباببازيهاى من ديده شد و بعرض مقامات بالاتر رسيد . مرا احضار كردند ، من هم حقيقت را بدون كم و زياد گفتم پدرم امر كرد ورق را مثل آلت قمار كه تلف كردن آن بر هر مؤمنى واجب است ، شكستند و بچاه انداختند و در ضمن يك چك يواشى هم بامر پدرم ، برادرم به من زد و ضمنا قدغن شد كه ديگر بخانهء ام النساء باجى نرويم .
البته ما هم اطاعت كرديم ولى دلمان براى اسباببازيهائيكه محمد عليخان براى ما ميساخت ، ضعف ميكرد .
سفر دوم شاه بمشهد
يكى از روزها سروصداى زيادى در شهر بلند بود . ميگفتند شاه از مشهد ميآيد . البته ما خيلى ميل داشتيم به اين تماشا برويم ، ولى اجازه ندادند و گفتند زير دست و پا ميرويد . بعدها معلوم شد حق داشتهاند زيرا در اينروز بقدرى مردم ازدحام كرده بودند كه يكنفر پيرزن زير دست و پا رفته تلف شده بود .
اين سفر را شاه برعكس سفر هيجده سال قبل ، از راه دماوند و فيروزكوه و بسطام و نردين و بجنورد و قوچان و شيروان و چناران رفته و از راه نيشابور و سبزوار و شاهرود و سمنان و ايوانكى برگشته است و چون روسها در تركستان مستقر شده و تركمانها را افسار كرده بودند ، مثل سفر قبل ، حاجتى بفرستادن سوار و تاراندن آنها نبوده است . در همين سفر بود كه آقا ابراهيم امين السلطان كه براى تدارك مسافرت و قرار سيورسات اردو ، هميشه جلوتر يا عقبتر از اردو حركت ميكرده ، در قريه داورزن بدرود زندگى گفته و ميرزا على اصغر خان پسر دومش كه امين الملك لقب داشته وارث لقب و شاغل شغل پدرش گشته است و نيز وقتى شاه بحدود بجنورد رسيده است ، جنرال كماروف ، سركرده و حاكم نظامى روس در عشقآباد باستاد لشكرش ، بايران آمده و تا چند منزل همراه اردو بوده است .
در اينوقت ركن الدوله محمد تقى ميرزا برادر ناصر الدين شاه والى خراسان و متوليباشى آستانه است . در اين سفر عضد الملك كبكش خوب ميخواند و بقول قائممقام « خودش همخوابهء طبل « 1 » و اسبش همسايهء اصطبل است . » ( 1300 )
هامش
( 1 ) - در چادرهائى كه براى مسافرت اعيان ميساختند ، پستوئى ترتيب ميدادند كه بوسيلهء بقيه در صفحه بعد