تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 203

مساهمون:

ص٢٠٣
مرحوم معتمد الدوله فرهاد ميرزا ، حساب و تعيين كرده بود كه ماه محرم سنه 61 هجرى و وقعهء طف مطابق ماه ميزان آنسال بوده است . بنابراين روضه‌خوانى خود را در ماه ميزان ميكرد . دختر او زن برادرم كه در خانوادهء ما به او حاجى شاهزاده ميگفتند ، تأسى به پدر و در ماه ميزان در حوضخانهء همان خانهء سر كوچهء ميرزا محمود وزير ، روضه خوانى مينمود . ما بچه‌ها هم به اين روضه‌خوانى ميرفتم ولى در يكى از اطاقهاى جنب حوضخانه مينشستيم و مشغول تماشاى صادر و وارد روضه ميشديم . دو پسر كوچك ميرزا محمود وزير ، ميرزا زين العابدين خان و ميرزا على اكبر خان كه ما در اينوقت به آنها آقا عابدين و آقا على اكبر ميگفتيم ، تا اندازه‌اى صاحب مجلس بچه‌ها بودند . يكى از روزها همين كه روضه تمام شد و ما برحسب معمول برخاستيم كه بمنزلها برگرديم ، من دنبال آقا عابدين كه چهار سال از من بزرگتر بود ، واقع شده بودم . آقا عابدين به سمت باغچه‌ها رفت ، من هم بدون هيچ قصد دنبال او رفتم . به زير درخت انارى رسيديم ، دو تا انار درشت از شاخه‌ها آويزان بود كه دقت و مواظبت حاجى شاهزاده براى هريك كيسه‌اى دوخته و به آن پوشانده بود كه از تطاول گنجشك محفوظ بماند . آقا عابدين اين دو انار را چيد ، كيسه‌ها را از آنها جدا كرد و دور انداخت . بزرگتر را خود تملك كرد و كوچكتر را به من داد . منهم چون او را صاحب‌خانه تصور ميكردم هيچ عيبى در اين كار نديدم انار را گرفتم و بااينكه كوچكتر نصيب من شده بود ، به زحمت در جيب خود جا دادم و يك پيچ خورديم و خود را برفقا رسانديم . به منزل كه آمدم انار بزرگى كه در جيب من بود مثل دم خروسيكه « 1 » امروز از اكثر جيب‌ها بيرون است ، قابل پنهان كردن نبود . مادرم استنطاق را شروع كرد ، مجرم بودن من به اقرار خودم كه « آقا عابدين چيد و به من داد » ثابت شد و لندلند مادرانه شروع گرديد . بقدرى اين مجلس بر من ناگوار شد كه شام نخورده خوابيدم ، فردا صبح هم كه از خواب برخاستم ، مادرم به من التفاتى نكرد . بعد از نيمساعتى ديدم قائم‌مقام لله مرا از پشت پردهء در اندرون ميطلبد پيش خود فكر كردم يقين ميخواهد مرا بباغى ببرد .
هامش
( 1 ) - اگر كسى خروسى در جيب پنهان كرده باشد ناگزير دم خروس از دهنهء جيب هرقدر هم كه جادار باشد بيرون خواهد ماند . مورد استعمال اين جمله در مواقعى است كه كسى كار خلافى كرده و علامت جرم را نتوانسته باشد پنهان كند و باوجوداين منكر عمل خلاف خود باشد و مثلا براى برائت خود قسم‌هاى غلاظ و شداد هم بخورد . در اين مورد است كه به اين شخص گفته مىشود اگر بخواهم قسمت را باور كنم با دم خروس كه از جيبت بيرون آمده است چكنم ؟ . . البته ضرب المثل شدن اين جمله ، تاريخچه‌اى هم دارد كه كسى خروسى دزديده در جيب گذاشته بوده و براى صاحب خروس قسم ميخورده كه من از خروس تو خبر ندارم در صورتى كه دم خروس از جيبش بيرون بوده است . خواننده تعجب نفرمائيد كه چگونه انسان اينقدر بىحيا مىشود كه با بيرون بودن دم خروس منكر دزدى خود بشود اكثر متمولهاى دورهء آزادى همينطورند ، بابا سى سال قبل آه نداشته با ناله سودا كند امروز داراى ميليون است و باوجوداين ، همه‌جا از صحت عمل و راستى و درستى خود افسانه‌ها نقل مىكند .