بارى ، كربلائى حسين كابلى لله من بود . از وقتى كه برادرم بمكتب رفته بود و من در خانه تنها شده بودم بيشتر مرا به اين لله ميسپردند كه از تنهائى به من بد نگذرد و ضمنا از شيطانيها و سؤالات خستهكنندهء من هم راحت باشند . اين لله وقتى صبحها ميآمد مرا از اندرون ببرد ، براى اينكه تشويقى هم از من كرده باشد ، ميگفت : « آقاى گل گل گلما قربان » من اينقدر عوام و ساده نبودم كه از اين قربانصدقه لله رام شوم ولى چون واقعا توى خانه تنها بودم و دختربچههاى همبازى من ، كار خانگى داشتند و نميتوانستند گوشهء بازى مرا بگيرند ، خواهىنخواهى ، بيرون ميآمدم . اين لله خيلى پرچانه بود با يكى از نوكرها مثلا زير هشت مينشست و مشغول وراجى « 1 » ميشد و من بورانداز كردن صادر و وارد خانه و عابرين كوچه ميپرداختم . گاهى مرا همراه خود بقول خودش پاى روضه ميبرد ميگفت اينجا خانه سرايدارباشى است . من نميدانم اين سرايدارباشى در نزديكى خانهء ما كه بود ، بعدها هم به اين صرافت نيافتادم كه صاحب روضه را بشناسم و باينجهت است كه از اين مجلس روضه و محل آن چيزى ندارم بنويسم . فقط وقتى كه روضه خان وقعهء شهادت امام را ميخواند و زنها قيه « 2 » ميكشيدند ، من خيلى بدم ميآمد و گوسفند قربانى در نظرم مجسم ميشد و اين سروسينه زدنها را براى پيشآمدى نظير آن تصور ميكردم .
چندى اين لله بمرخصى رفت و پسرش على اكبر كه از نوكرهاى در خانه بود ، بعنوان على البدل للهء من شد . هيكل اين جوان دخلى بكربلائى حسين قبا راستهء ريشپهن نداشت . سردارى ماهوت سرمهاى يخه حسنى كه دورهء آن دو رديف قيطاندوزى و نوك جلو دامنها يكى بدگمه و ديگرى بمادگى مجهز بود دربر ، كلاه تخممرغى بر سر و كفشهاى پاشنهخوابيدهاى كه روى هر لنگه آن صدف سفيدى روى گردهاى از ماهوت گلى دوخته بودند ، بر پا داشت و نوكر شيك در خانه بود . اين على اكبر مرا بجاى روضه بباغهاى باصفا ميبرد و من از اين حيثها خيلى از اين پسر لله راضىتر بودم معهذا يكروز اين جوان شيك مرا تنبيهى هم كرد .
هامش
( 1 ) - ور زدن و پرچانگى كردن در اصطلاح عاميانه بمعنى زياد حرف زدن است . وراجى كردن هم البته از ور زدن اخذ شده و به همان معنى و در همان اصطلاح متداول است ولى قدرى نجيبتر از ور زدن و پرچانگى كردن مىباشد .
( 2 ) - قيه كشيدن صداى پرهيجانى است كه از جماعتى بلند شود و با جيغ كشيدن مترادف است . مرحوم شيخ غلامرضا خان نامدار ميگفت وقتىكه من طلبه و در عتبات بودم ، اكثر بين مردمان بومى دعوا اتفاق ميافتاد و در ضمن محاجه كتككارى آنها تماشائى بود . كلمه « يابويه » كه به عربى ديمى عراقى بمعنى پدر جان است خيلى به كار ميرفت و با همه اين پدر جان گفتنها كتككارى درميگرفت . صاحب منزل من زن كرمانى بود كه خانهاى اجاره كرده و يك اطاق هم به من داده بود روزى سروصداى « يابويه » در كوچه بلند شد منهم ميخواستم بيرون بروم همين كه عبا را دوش كردم ، زنك به من گفت بيرون نرو - گفتم چرا ؟ - گفت دعوا است بيمقدّمه گفتم تا بروم تمام مىشود - گفت نهخير دعواشان خيلى غليظ است حتى يابو كشيدهاند . ديدم بيچاره زنك تصور كرده است يا - بويه گفتن آنها بمنزلهء اعلان جنگ است . قيه كشيدن در ايلات در مورد اعلان جنگ بين دو دسته يا بقول اين خانم بجاى يابو كشيدن هم استعمال مىشود .