ديگرى احق و اولى ندانستهايم و در پانزده سال قبل هم كه حوادث روزگار ما را مجبور بتفكيك زندگى كرد ، يكى موجودى را انگشتشمار تقسيم و ديگرى بدون لا و نعم تصديق كرد . نوشتن تقسيمنامه و اجراى صيغه هم براى صورت ظاهر و نظر به پيدا نشدن اختلاف بين اولادمان بوده است . من در اين چهل پنجاه ساله خاطر ندارم كه بين ما دو برادر يك محاجه جزئى ، ولو سر قلم و كاغذ در عالم كودكى ، پيش آمده باشد . با اين شركت نزديك ، هر دو هميشه آزاد بوديم و هريك احترام آزادى و ميل ديگرى را منظور ميكرديم .
زن ، بخصوص در آن دوره ، همه چيزش به شوهر است . دو خواهر بزرگتر من چنان كه مىدانيم زن پسرعموهاى خود مستشار الملك و ميرزا اسمعيل خان شده بودند . اما سرگذشت خواهرهاى خانه ، عنقريب در ضمن حوادث زندگى بشرح حالات آنها خواهيم رسيد .
دائيهاى من
اجازه ميخواهم چند سطرى هم از دائيهاى خود بنويسم و خوانندهء عزيز را با آنها هم كه با ما در يك خانه زندگى ميكنند آشنا كنم . اين دائيها دو نفر بودند يكى از آنها مرتضى قليخان جوانى بيست و پنجساله داراى معلومات معمولى زمان و همدرس و هممشق و رفيق برادرم آقا ميرزا رضا بسيار باكفايت و فهميده و جدى و مشغول خدمت نظامى و نائب آجودانباشى بود كه معمولا به او سرهنگ ميگفتند ولى خان دائى در اين خدمت نظامى كار مهمى انجام نميداد ، فقط سالى چند بار بسلام و چندين بار بميدان مشق ميرفت . رفيق شكارى داشت كه حاجى على - اكبر خان فراش خلوت سابق الذكر بود . روزهاى جمعه در پائيز و زمستان با اين رفيق به شكار ميرفت ، قرقى و قوشى هم داشت كه در بالاخانهء اندرون عقبى بسته بود . من گاهگاه به بالاخانه ميرفتم و چشمهاى درشت و زردرنگ اين حيوانها را تماشا ميكردم . خان دائى يك اسب كهر زيبائى هم در طويلهء پدرم داشت كه از نژاد چناران خراسان بود .
اين تفريح براى خان دائى خرجى نداشت ، گلوله و ساچمهء آن را با سرب كاسه نباتهاى خانه و با كمك يكنفر نوكر ميريخت و حتى گاهى باروت را هم براى اينكه قوى و خوب باشد بوسيلهء همين نوكر مىكوبيد و هروقت مشغول اين عمليات ميشدند ، من حاضر بودم . از صداى جزجز ريختن ساچمه يا جرّقاس افتادن گلوله از قالب بظرف آب كيف مىبردم و گاهى خان دائى از تو كاها و كلاغ نوكقرمز يا كاكلىهاى شكار خود براى ما مىآورد .
حاجى على اكبر خان پسر حاجى علينقى كاشانى فراش خلوت و در اينوقت مردى سىساله و برادرزن ميرزا تقى برادر ناظم خلوت و داماد ميرزا فضل اللّه خان منشى امين السلطان بود و اين نسبت دو طرفه با خانوادهء امين السلطان و مواجبى كه از پدرش به او رسيده سبب شده بود كه بدون اينكه خدمتى بكند يا در خانهاى برود بيكار و خود را به اين سرگرمىها مشغول ميكرد . از دختر ميرزا فضل اللّه خان يك پسر باسم اسد اللّه خان داشت خودش بعد از چند سالى بدرود زندگى گفت و ميرزا فضل اللّه خان هم بعد از او درگذشت و از ميراث او بهرهء كافى بدخترش رسيد و كار زندگى مادى اين خانواده را مرتب كرد ولى اين پسر هم در شانزدهسالگى به مرض محرقه درگذشت و مادر خود را تنها گذاشت . خانم هم