باقى شرح حال اين برادرم را در ضمن سرگذشت آيندهء خودم خواهيد خواند .
از خوانندهء عزيز خيلى معذرت ميخواهم كه قدرى وارد مطالب جزئى شدم ولى چون مقصود توضيح اوضاع اجتماعى و طرز حكومت دولتى زمان است قابل عفو مىباشد .
ميرزا جعفر
مردى سى و دو ساله ، در جوانى درسهاى معمولى زمان مانند صرف و نحو و منطق را خوانده است ولى از خواندههاى خود چيز مهمى در دست ندارد . فن حسابدارى را هم از سررشتهداران و محررين پدر آموخته و در اين قسمت هم چندان زبردست نيست و خطش هم متوسط است . در همه چيز ، حتى در آموختنيها هم بتفنن قايل است چنان كه قدرى طب هم از روى كتابهاى قديمه تحصيل كرده است . از اشعار فردوسى و غزليات حافظ و سعدى محفوظات زياد دارد ، ترجيع بند هاتف اصفهانى را بدون يك مصرع پسوپيش از حفظ ميخواند و اشعار محفوظ خود را بموقع به كار مياندازد ، بسيار خوشمشرب و اهل صحبت و تا حدى بذلهگوست ، در شبيه حرف زدن و تقليد ژست اشخاص زبردستى از خود نشان ميدهد ، هيچ تخصصى ندارد ولى از هرچيز بهرهء كمى داراست . پدرم دختر برادر پدرى و مادرى خود ميرزا اسد اللّه را براى او بزنى گرفته و از اين ازدواج در سالهاى اول ، يك پسر به دنيا آمده و بدرود زندگى گفته و ديگر اولادش نشده است . پدرم در دو ضلعى ديگر كوچهء ميرزا محمود وزير و خيابان برق امروز ، خانهاى داراى دو بيرونى و دو اندرونى كه آب سرچشمه از آن ميگذرد ، ساخته و مسكن او قرار داده است . نمازخوان و روزهگير و دعا و قرآنخوان است . از آب و ملك و زراعت بااينكه سابقهاى در اينكار ندارد ، به قريحه ، بىاطلاع نيست . ببرادر بزرگ خود حاجى ميرزا محمد چندان ارادتى ندارد ولى برادر ديگر خود ميرزا محمود را بدرحهء پرستش دوست ميدارد . چنان كه در سفر خراسان با او بمشهد رفته است و بيشتر حشرش ، در مجالس انس ، با پسرهاى ميرزا محمود وزير ، كه با او قريب السن هستند مىباشد . در زندگى خصوصى بسيار باسليقه و خوشغذا و اهل تفنن است ، رفقاى بسيار دارد و با آنها ديد و بازديد مىكند . دو سه سر اسب در طويلهء پدرم به خود اختصاص داده است و در گردشها و مجالس تفريح ، با برادر ، زادگان ، شركت مىكند .
در آنوقت رسم بود هروقت كسى از خانواده كار مهمى پيدا ميكرد ، جوانها دور او را ميگرفتند و در كارهاى او هركس به قدر توانائى خود كمك ميكرد ، هم تمرين بود و هم اشتغال هم سرشناسى داشت و هم نان و پياز . حاجت بذكر نيست كه ميرزا جعفر با ارادتى كه ببرادر داشته است ، در وزارت تهران او ، گوشهء كار او را گرفته و عزل برادر براى او هم خانهنشينى محسوب شده است ولى اين خانهنشينى او چندان دير نپائيد زيرا در سال 1298 كه مستوفى الممالك سر ميرزا حسين خان سپهسالار را بطاق كوبيد « 1 » و خود وزير اعظم كشور
هامش
( 1 ) - سر كسى را بطاق كوبيدن كنايه از مشغول داشتن او به كار و راه ديگر است تا آسودهخاطر مشغول خيالات خود شوند . استعمال بيشتر در موردى است كه براى بيرون كردن كسى از ميان جمع فرمان پوچى به او بدهند و باينوسيله او را خارج كنند .