تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 187

مساهمون:

ص١٨٧
سيصد چهارصد تومان امر خود را اداره كرد . در موارد عادى بسيار صرفه‌جوئى و قناعت ميكرد ولى در مواقعى كه نمايش زندگى لازم بود ، خود را از هيچكس عقب نشان نميداد . پدرم براى كمك به او مخارج خانه ميرزا عبد الحسين را ميداد و به اين دليل بود كه ميرزا عبد الحسين در بالاخانهء اندرون ما منزل داشت . من از قبل از خودم خبرى ندارم ولى از اين ايام تا مردنش نوافل و تهجد و حتى خواب قيلولهء او ترك نميشد . هرقدر دخترهاى حاجى ميرزا محمد ، خانم‌هاى شرافتمند پرعلاقهء به خانه و شوهر بوده و هستند ، پسرهاى او چه اولى و چه دومى خوب از آب بيرون نيامدند . پسر اول او كه در اينوقت سى و چندساله و داراى زن و فرزندان بود ، هيچ معلومات حسابى كسب نكرده ، بيكفايت و ولخرج و دست‌شكسته و بال گردن بود . اما پسر دومى كه در اينوقت در حدود بيست سال از عمرش گذشته ، با داشتن استعداد و هوش فوق‌العاده ، لاابالى و بيمصرف و قمارباز بار آمده بود . شايد سختگيرى و نظم در زندگى پدر نسبت به اولاد اين نتيجه را بخشيده بود كه دختر ها چون چاره‌اى جز اطاعت نداشته‌اند همه منظم و خوب شده ولى پسرها بواسطهء راه و پائى كه طبعا به بيرون داشتند ، از پدر مأيوس شده و بد بار آمده بودند . ميرزا اسمعيل كه عنقريب بدون هيچ تشريفات خانى را هم دنبال اسم خود خواهد گذاشت ، بسيار باهوش بود . در قمار بخصوص بازى تخته هيچكس حريف او نبود . تاس ميگرفت بطوريكه از يك تا شش در دو تاس هرچه ميخواست ميآورد . ابتدا با لاقيدى حريف را خام ميكرد كه بازى را برده تصور و دو كند و بلافاصله نوبت تاس‌گيرى بميرزا اسمعيل خان ميرسيد و با آوردن چند تاس مناسب ورق برميگشت ، دو را بموقع برميگرداند آنوقت در آوردن تاس مناسب و مخصوصا در موقع جمع كردن مهره‌ها در قاچاق آوردن بيداد ميكرد . آنها كه او را ميشناختند هيچوقت با او جرئت بازى نداشتند . گاهگاه براى نمايش خانه‌اى كه در آن خانه حريف را در گشادبازى ششدر مىكند ، قبلا تعيين مينمود و بدون تخلف در همان خانه حريف را بششدر مغلوب ميكرد . حاجى ميرزا محمد دختر ميرزا مهدى خوئى پيشخدمت را كه در همسايگى خانه‌هاى ما خانه داشتند ، براى او گرفت و تصور ميرفت كه اخلاق او اصلاح شود ولى كجا ؟ بعد از چندى زن ديگرى هم كه دختر محسن ميرزا پسر اسد اللّه ميرزاى نائب الاياله بود گرفت . يك پسر از اين خانم باقى است كه او هم كفايت و لياقتى ندارد ولى دخترهاى او خانم‌هاى بسيار خوبى هستند . اما ميرزا عبد الحسين چون هيچ كارى ازش برنميآمد ، ياور و بالاخره سرهنگ قورخانه شد و خانى را هم بمناسبت شغل حقا دنبال اسم خود چسباند . فقط از او يك پسر باقى است كه اسم او على اصغر مستوفى و در بانك ملى مستخدم و برعكس پدرش مرد برومند منظم باكفايتى است و نوه‌نبيره‌هاى دخترى حاجى ميرزا محمد هم چه مستوفى و چه غيرمستوفى آنها ، همه مردمان آبرومند صالح باكفايتى هستند .