از مردن پدرشان كه قاپوچى در بيرونى بود ، براى رعايت در خانه پذيرفته شده بودند و تمرين خدمتكارى و نوكرى ميكردند . اگرچه اين دختربچهها هر سه از من بزرگتر بودند معهذا گوشهء بازيهاى بچگانه ما را هم ميگرفتند .
در باغچههاى حياط عقب كه هريك پانزده ذرعى طول داشت ، انار شيرين زياد بود . من از گل انار خيلى خوشم ميآمد ، مخصوصا كه ميدانستم به زودى اين گلها مبدل بانارهاى درشت خوبى خواهند شد كه ميتوانم با اجازهء مادرم ، بوسيلهء اصغر از آنها استفاده كنم . بدرختهاى آلوبالو ارادتى نداشتم ولى گوجهء كال را بااينكه ترش بود و موجب كندى دندانهايم ميشد خيلى دوست ميداشتم . اين حياط تازه هم درختهاى بسيار خوب از گوجهء قرمز و انار و گل سرخ معمولى و پيوندى و گل مشكيجه زياد داشت . يكى از سرگرميهاى من ساختن باغچه بود كه چهار خيابانى در يك گوشهء باغچه كشيده و قطعهء اصلى را به چهار قطعه و هريك از آنها را به دو قسمت ميكردم و از زردآلو و آلوبالو و به و گوجه كه تخم آن از سال قبل در زمين باغچه مانده و روئيده بود ، نهالهاى يك گرهى پيدا ميكردم و در اين باغ خود ميكاشتم و خود متصدى آبيارى آن ميشدم . هيچكس مزاحم اين بازى بچگانهء من نميشد مگر آقا غلامحسين پسر ميرزا عبد الحسين كه در اينوقت پسرى ده پانزده ساله و بسيار شرير بود كه اگر مجالى پيدا ميكرد ، بدش نميآمد بطوريكه دم خروس از جيبش بيرون نباشد صدمهاى بباغ من بزند . اينهم با انضباطى كه در كار بود كار آسانى بشمار نميآمد .
افزايش عدهء خانواده
ما سه نفر چهار نفر شديم . مادرم پسر ديگرى هم در سال 1300 به دنيا آورد . اسم اين پسر را على اصغر گذاشتند . دايهء اين پسر هم كه زن ترك جوانى بود بر عدهء خانه افزوده شد و در 1302 دختر ديگرى به دنيا آمد كه اسم او را خديجه خانم گذاشتند و براى اين خانم دايهاى از اهل شيراز استخدام شد كه با پسر چهار پنج سالهاش بر عدهء عائله افزوده شدند . در ضمن نقل و انتقال از آن حياط به اين حياط ، طويله هم كه ميدانيم در كدام قسمت خانه است مبدل بآشپزخانهء مفصلى شد كه از وسط آن را دو قسمت كردند . قسمت جنب دالان دراز راهرو شربتخانه شد و از اين محل درى به سمت اندرون باز كردند . و قسمت عقب را آشپزخانه و در وسط فضاى جلو هم حوضى ساختند كه براى شستشوى ظرف به كار باشد . ميدانيم كه اين قسمت آبانبار هم داشت اما اسبها مدتى بود كه بطويلهء سرچشمه پشت حمام حاجى عبد الكريم منتقل شده بودند پس اين محل هم كه بيمصرف افتاده بود براى احتياج نافعترى به كار افتاد و آشپزخانهء مردانه شد . ولى اصغر را كماكان متصدى خريد خواربار و واسطهء رساندن جنس از انبار و بازار بآشپزخانهء مردانه كردند و در باقى ترتيبات فرقى حاصل نشد .
اين حياط عقبى محل آزادى براى بازى ما بود . وقتى برف ميآمد بوسيله و كمك نوكرها و بچه نوكرها در برف غار ميكنديم و سقف جلو آن را سوراخ و برج كلهقندى با برف و يخ روى آن ميساختيم . پارچه يخ بزرگى از حوض بجاى در اين غار ميگذاشتيم و شبها ته شمعى در آن روشن ميكرديم . نور اين شمع از در و از خلال پارچههاى برف برج بالاى آن ، بيرون ميتابيد و برادر و خواهرهاى كوچكتر خود را براى تماشاى اين شاهكار صدا ميزديم .