در پارهاى از خانهها كتككارى را هم به بدن خود ميماليدند « 1 » و ديده شدن فضلهء موش را در غذا اعلام و تطهير تمام ظروف آلوده با اين غذايا ميكرب شرعى را عهده ميكردند . گويا از روزى كه پاى ميكرب طبى به اين كشور وا شده است ، موشها قرار گذاشتهاند ديگر از اين دسته گلها آب ندهند . زيرا من بيست سى سال است از اين قماش اعلام از آشپزها نشنيدهام حتى اگر دست خونآلود آنها در ضمن پاك كردن سبزى طرف توجه شود ، هزار قسم حضرت عباس ميخورند كه مواظب بودهاند و دست آنها آلوده بسبزى نشده است .
بلى ! تا ايمان در بشر حكمفرما نباشد ، به هيچ كارش اعتماد نيست . در آنروزگار آشپز را كه باصطلاح زمان طهارت تقوى نداشت يا بقول امروز معتقد بميكروب نبود ، نگاه نميداشتند . از طهارت و نجاست صرفنظر ميكنيم و بقول فرنگىمآبها جوشيدن را كه يكى از مطهرات عرفى است ، بمطهرات شرعى ميچسبانيم و هر كثافتكارى در غذا كرده و مواد خارجى كه در مصالح غذا داخل نموده است ، نديده ميانگاريم و جوشيدن را دافع تمام آنها تصور ميكنيم آيا ميتوان بظرفشوئيهاى اين آقايان هم معتقد بود ؟ ظرفشوئى اينها هم مثل تميزكارى فرنىفروش اصغر است .
من از خانهء خود با كمال مواظبتى كه فردفرد خانمهاى خانه در امر نظافت بخصوص آشپزخانه دارند ، مطمئن نيستم تا چهرسد بظرفشوى رستوران . ولى باوجود همهء اينها شريعت ما شريعت سهلهء سمحه است . همين كه متصديان مسلمانند ، هرچه از زيردست آنها بيرون ميآيد بايد پاك دانست و گفت مسلمانند و وظيفهء مسلمانى خود را ميدانند . پس از راه طهارت شرعى باكى نيست اما با ميكرب ، اين مخلوقات ذرهبينى ، كه باوجود درخشيدن بشقاب و كارد و چنگال بر روى ميز هم ممكن است ميليونهاى آن به حلق شخص فرورود چه بايد كرد ؟
من فقط يك راه براى احتراز از شر آنها دارم و آن گفتن لا حول و لا قوة الا باللّه العلى العظيم است كه هر روز صبح با ايمان كامل و معتقد بودن باينكه اين جمله مرا از هر آفتى مصون مىكند ميگويم و خود را تسليم هر پيشآمدى ميكنم و بوسيلهء ايمان ، خود را از شر اين حيوانات موذى در پناه نگاه ميدارم و گرنه چگونه ممكن است از سرايت ميكروب به بدن جلوگيرى كرد ؟ تجربه ثابت كرده است كه آنها كه از ميكروب بيشتر احتياط ميكنند ، زودتر گرفتار نتائج مضر آن ميشوند . من بميكرب معتقدم ولى ايمان به خالق خود كه در آن واحد خالق تمام موجودات است بيشتر مىباشد . من از ميكرب تا بتوانم احتياط ميكنم ولى از آن نميترسم زيرا يقين دارم كه اگر خدا مرگ مرا بوسيلهء اين حيوان بيدست و پا مقدر نكرده باشد ، از آنها به من صدمهاى نخواهد رسيد .
دو روز حذر كردن از مرگ روا نيست * روزى كه قضا باشد و روزى كه قضا نيست
روزى كه قضا باشد كوشش ندهد سود * روزى كه قضا نيست ، در آن مرگ روا نيست
هامش
( 1 ) - « پيهكارى يا چيزى را بتن ماليدن » كنايه از حاضر كردن خود براى نتيجهء ناگوار آنست و اين كنايه در محاورات عوام و خواص خيلى به كار ميرود و موارد آن مانند « پيه ضرر » « پيه شنيدن پرخاش » « پيه حبس و كتك » « پيه رجوع بعدليه » « پيه مواجهه با مردمان زباننفهم بىمنطق » كه همه را بايد بتن ماليد خيلى زياد است .