تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 167

مساهمون:

ص١٦٧
و روى يخ بگذارد خنك بشود با شيرهء شكر بخوريد . ما اين حرفها بگوشمان فرونميرفت و رويخى حاضر ميخواستيم . دو نفرى جلو آمديم گوش اصغر را گرفته بنا كرديم بكشيدن . اين مرد باحوصله نه دفاعى از خود ميكرد و نه لامحاله از جا پا ميشد كه دست ما بگوشش نرسد همينطور نشست تا دستهاى ما خسته شد و خودمان اين كار بىنتيجه را ترك گفتيم . شايد در همين روز براى جبران همين نافرمانى عين صلاح يا قبل از اين تاريخ بر اثر نافرمانى ديگرى از همين قماش ، وعده كرد ما را بباغ حسينعليخان ببرد . حسينعليخان كه بود ؟ من نميدانستم ، حالا هم نميتوانم تطبيق كنم . شايد برادر سقاباشى پدرزن امين السلطان بود . در مراجعت از اين گردش مرا روى يكشانه و برادرم را روى شانهء ديگر نشانده ، قدرى كشمش هم خريده توى دامنش ريخته بود كشمش‌ها را مشت ميكرد و بمشت ما ميگذاشت دست ما البته گنجايش دريافت محتوى دست اصغر را نداشت و ناگزير از ته دست ما دانه‌هائى از اين خوراكى مطلوب بچه‌ها ميافتاد ولى دامن اصغر به قدر يك پرده پهن و در پائين گسترده بود كه هرچه ميريخت جائى نميرفت و مجددا بوسيله مشت اصغر بمشت ما برميگشت . دولتهاى امروز دنيا هم همين سياست اصغر را بازى ميكنند . از يكطرف پول را بيمضايقه و دريغ بين ملت پخش و از طرف ديگر بوسيلهء كنترول دامن ماليات ، فاضل آن را جمع‌آورى مينمايند . هرقدر اين دامن وسيع‌تر باشد ، سياست مالى دولت محكمتر است ولى شرطش اين است كه مثل دولت ما ته دامن سوراخ نباشد و الا به زودى دست دولت تهى و ملت هم چيز حسابى نخورده است .

كحالى ما

اصغر گاهى كه براى آشپزخانه غوره ميخريد چند دانه آن را ذخيره ميكرد ، همين كه من يا برادرم را گير ميآورد روى آجرها دراز ميشد غوره را بدست ما ميداد و با يك لحن بسيار مؤدبانه كه دو سه جملهء دعا هم ضميمهء آن بود ، ميگفت اين‌ها را توى چشم من بچكانيد و اگر ما دو نفرى بوديم چون ميدانست كه ما هر دو براى اين‌كار كه به نظر ما بازى مطلوبى بود چقدر كيف داريم ، براى اينكه هيچيك از ما را نرنجانده باشد ، عمل هر چشم را به يكنفر از ما واميگذاشت . ما هم با كمال ميل اين عمل كحالى را اجرا ميكرديم . نه او براى فراهم كردن اين اسباب‌بازى بر ما منتى ميگذاشت و نه ما در اجراى اين عمل طرف حاجت او شرط قبلى و انجام خدمت ديگرى را تقاضا داشتيم . چه خوب بود كه من امروز در شصت هفتاد سالگى ميتوانستم اينكاره بشوم .

آب از افلاطون درميرود

اصغر بدون اينكه بداند افلاطون كيست و يا چيست از هرچيز با عظمتى يا هر اقتدار زيادى كه ميخواست صحبتى بكند ، پاى افلاطون را ميان ميكشيد . مثلا گاهى كه زير آب حوض را گرفته و آب انداخته و بعد از پر شدن حوض زير آب دررفته بود بزرگترها به او حقا ميگفتند : يقين گل آهك را درست ورز نداده بودى ؟ براى اثبات بىتقصيرى خود و عظمت قدرت آب ميگفت « آب از افلاطون هم درميرود » بايد از اين بيان اصغر همچو نتيجه گرفت كه افلاطون چيزى نظير سيمان بوده است .
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 167 | عبدالله مستوفى