مجبور ميشد از همسايه قرض كرده اين طلبكار زباننفهم را از سر خود باز كند . « 1 »
يهوديهاى دورهگرد
دستهء ديگرى از دورهگردها بودند كه برعكس دستهء اول براى خريد بدوره ميافتادند و اينها يهوديها بودند . زرى و يراق كهنه را براى سوزاندن و استخراج نقرهء كمى كه در آنها يافت ميشد و نمد و گليم و رخت و لباس و لحاف و دشك و همهجور چيزهاى كهنه را ميخريدند و بعضى از مسلمانها هم با جملهء رخت نونيمدا . . . ر ميخريم » دوره ميافتادند ولى اينها دخلى بيهوديها نداشتند .
حاجى على اكبر خان فراش خلوت كه شايد در آينده بمناسبت از او ذكرى بكنم ، طويلهء سرخانهاى داشت كه در اين طويله كيك بيحسابى افتاده بود . براى تمام كردن كيكها تدبيرى بخاطرش رسيده ، نمد كهنهاى را در بيخ اين طويله انداخته بود هروقت صداى يكى از اين زرىيراقيها بلند ميشد ، دم در ميآمد بمؤمن آل يعقوب ميگفت اگر نمد كهنه ميخرى در بيخ طويله يكى حاضر است . اين امت موسى كه بسرووضع حاجى خان كه جوان شيكى بود نگاه ميكرد پيش خود ميگفت خوب لقمهايست ميرفت نمد را بغل زده توى كوچه پهن ميكرد به قيمت كه ميرسيد ، حاجى خان طمع را از شق كمانهاى قوم بنى اسرائيل هم زيادتر ميكرد معامله سر نميگرفت يهودى مجبور بود نمد را سر جاى خود بگذارد . روزى ده تا از اين مشتريها پيدا و هر دفعهاى مقدارى از كيكها بوسيلهء اين حيله از طويله خارج ميشد و به همين تدبير حاجى خان كيكهاى طويله را ورانداخت .
دستهء ديگرى هم دورهگرد كليمى بود كه جفتجفت بيسروصدا مردهاى آنها در خانه مينشستند و زنها با بوقچههاى خود بداخلهء خانهها ميرفتند . سروكار اين دسته برعكس طبقهء سابق با خانههاى اعيان بود زيرا اينها طاقه شال و جواهر و اسباب زرگرى ميخريدند و ميفروختند .
ذوق ادبى ايرانى اقتضاء داشت كه همانطور كه براى مسلمانهاى ناشناخت اسم عامى مانند « كربلائى يا مشهدى » اتخاذ و به آنها خطاب ميكردند ، براى كليمىها هم اسم عمومى داشته باشند كه در موارد خطاب حاجتى ببردن اسم او نباشد . كربلائى يا مشهدى كه بيهودى نميشود گفت زيرا بحيثيت كربلائىها و مشهدىهاى مسلمان برميخورد . آقا چطور است ؟
هرگز ! يهودى و آقائى ؟
گر آستانهء سيمين بميخ زر كوبد * گمان مبر كه يهودى شريف خواهد شد « 2 »
پس چه بايد كرد ؟ كلمه « مشترى » كه جنبهء معاملهگرى آنها را هم تعيين مىكند ، بهترين عنوانى است كه ميتوان به آنها داد . بنابراين اسم عام اين دسته از قوم بنى اسرائيل چه زرى يراقى و چه جواهرى و شالى « مشترى » بود . بسا ميشد كه يهودى ده پانزده سال در خانهاى رفتوآمد داشت و در خانه جز اسم « مشترى » اسم ديگرى براى او نميدانستند و حقا هيچوقت
هامش
( 1 ) - سر باز كردن كنايه از رفع مزاحمت و تصديع است .
( 2 ) - اين شعر را يكى از ظرفاى زمان براى طبيب يهودى تازهمسلمانى كه شريف الاطبا لقب گرفته بود سروده است كه باحترام بازماندگان از ذكر اسم طبيب خوددارى مىشود .