و جواب در كار ميآمد . اگر تعميركارى توى خانه اتفاق ميافتاد ، كيف من بيشتر كوك ميشد زيرا ديدن شمشه و تيشه و ماله و ريسمان كار و شاغول و كارهائى كه با آنها انجام ميدهند همه براى من تازگى داشت و البته من هم از گرفتن شاگردان استاد محمد بنّا بباد سؤالات خسته كنندهء خود كوتاه نميآمدم .
مزاياى اخلاقى اصغر
من هيكل و لباس اصغر را تشريح كردم ولى از سليقه و اخلاق او چيزى ننوشتهام . براى اينكه خوانندهء عزيز بمزاياى اخلاقى نوكرهاى آندوره آشنا شود ، قدرى هم از اين حيثها اصغر را معرفى كنم .
در شناختن برنج و روغن خوب و تنباكوى شيرازى خالص ، زبردستى زيادى از خود بروز ميداد . طالبى گرمك و خربزه و اجمالا هرچيز دربستهاى كه ميخريد ، محال بود خوب بيرون نيايد . بااينكه خودش و سرووضعش چندان تميز نبود هيچوقت راضى نميشد چيزى كه در آن احتمال ناتميزى بدهد به خانه وارد كند . در آن دوره فرنىفروشى يكى از كسبهاى شايع بود و در هر محله دكانهائى براى اين كار تخصيص داشت . در دكان فرنىفروشى زمستانها فرنى شير و آرد برنج كه شيرينى آن هم از شكر بود ميپختند . مردم طبقات پائينتر با يكشاهى صد دينار گلو و سينهء خود را با اين نيمه غذا و نيمه علاج گرم و نرم ميكردند . در زمستان پاطيل فرنىفروشى جلو دكان بود همين كه فصل بهار ميشد بساط پختن به عقب دكان منتقل ميگشت و جلو دكان براى مجموعههاى بزرگ ديوارهدار شيربرنج مهيا ميگرديد . مشترى اين نانخورش حاضر هم كسبهء دكانها و بعضى خانههاى متوسطين بودند . تابستان در اين دكانها فرنى روى يخ تهيه ميكردند ، مايهء اين فرنى باز همان شير و آرد برنج منتهى رقيقتر بود . اين فرنى را بعد از آنكه در قسمت عقب دكان ميپختند ، در سينيهاى گرد كوچك و بزرگتر برنجى با كيل معين به قدر يكشاهى و صد دينار و يك عباسى ميكشيدند و وسط هر سينى قدرى تهديگ فرنى را علاوه ميكردند . در قسمت جلو دكان مقدارى خاكهيخ در روى تخته بزرگى پهن ميكردند روى آن را پارچهاى از متقال سورمهاى ميكشيدند و اين سينىهاى فرنى را به روى اين خاكهيخها ميگذاشتند . مشترى كه ميآمد مقدارى شيرهء انگور روان با قاشق با خطوطى نامنظم روى سطح سينى فرنى ميافشاندند و با قاشق حلبى لب صاف كه با آن به آسانى بتوان محتويات سطح سينى را جمع كرده و خورد ، بدست خريدار ميدادند اين فرنى را رويخى مىگفتند .
من با شيربرنج و فرنى گرم دكان ، هيچوقت سروكارى نداشتهام ولى رويخى را نظرم نيست كه يك مرتبه كجا خورده بودم كه شايد چون در هواى گرم بوده خيلى به من مزه كرده بود . يكروز به اصغر گفتم برو براى من رويخى بخر . اصغر اخمش را درهم كشيده گفت من هر گز اين چيز ناتميز را براى تو نميآورم . تو نديدهاى كه اين مرد فرنىپز ، اين سينيها را كه بدهن همهجور اشخاص آلوده شده است با يك باديه آب و يك دستمال چهجور تميز مىكند .
در اين ضمن برادرم هم رسيد ما دو نفر شديم آنچه به اصغر اصرار كرديم ، راضى نشد براى ما اين خوراكيرا بخرد و گفت الان ميروم شير و يخ ميخرم مىدهم آشپز براى شما فرنى بپزد