خبر ورود خود را تا اعماق خانهها مىرساند كه هركس بخواهد نمايش پرخورى تماشا كند چيزى براى او بياورد . از جمله برادرم آقاى فتح اللّه مستوفى خيلى مايل به اين تماشا بود . همين كه صداى مهدى بلند ميشد ، ميرفت دم انبار ( محلى در خانه كه مخصوص خواربار ساليانه و روزانه بود ) از خدمتكار متصدى يك دانه نان سنگك چاركى با يك قالب پنير كه از خمره بيرون ميآوردند ميگرفت و دم در ميآمديم . او با نان و پنيرش و من دستخالى هريك روى يك سكوى در خانه « لوژ » « 1 » ميگرفتيم و چون اين در قاپوچى منظمى نداشت ، آزادانه منتظر ميشديم تا مشهدى مهدى نزديك ميشد و ميگفت « آقاجن چى برام آوردى ؟ » برادرم نان با پنير را تقديم ميكرد . مشهدى نان را روى سكوى خانهء بىبى هراتى كه روبروى در خانه ما بود پهن مىكرد و قالب پنير را با يك فشار در وسط دست خرد مينمود و روى نان ميافشاند و سنگك را از ته لوله ميكرد و يك غاذى كلفتى از آن ميساخت ، آن را از ميان دو تا مينمود و هر قسمت را با يك دست به آن واحد در دهن ميگذاشت و با فشار دو دست بدهن فرو ميبرد ، در ظرف دو سه دقيقه جويده و بلع ميكرد و ميگفت « خدا عمرت بدهد » « خدا ببخشدت » و چون وقفهاى حاصل شده بود يك بار ديگر « مولا . . . حق يا على مدد » را تكرار مينمود و به راه ميافتاد و ما فورا به داخل خانه برميگشتيم . اين كار بقدرى تكرار شده و يكنواخت بود كه همينكه صداى مهدى حمال بلند ميشد ، هم تكليف ما و هم تكليف متصدى انبار معلوم بود و مثل اينكه وظيفهاى را اداء ميكنيم ، اينكار را منظما انجام ميداديم .
اصغر
اين در بىقاپوچى يكنفر قاپوچى رسمى هم داشت . اسم او اصغر ، مردى چهل پنجاه ساله اهل نايه و در آنجا آب و ملكى داشت كه به پسرش مملى ( محمد على ) سپرده خودش با ماندنى زن و پسر ديگرش كه باسم حسين از اين زن داشت ، از مدتى پيش بتهران آمده در خانهء ما نوكر بود . منزلى در طويلهء پدرم در بازارچهء سرچشمه داشت كه شبها براى خواب آنجا ميرفت و روزها از صبح تا يكى دو ساعت از شب گذشته كارهاى سنگين توى خانه و خريد خواربار را انجام ميكرد .
هيزم مصرف آشپزخانه را با تبر سنگين يكى دو منى ميشكست يا بقول خودش ميشكافت . قدى كوتاه ، چشمان كوچك گود رفته ، شقيقههاى عميق ، كلاه نمد بر سر ، قباى راستهاى از قدك كرباسى دربر ، بجاى پاافزار يك جفت گيوه سنيجانى تخت آجيدهء نوك برگشته به پا داشت . من هيچوقت در نظر ندارم كه اصغر ولو در زمستان و يخبندان هم كه بود بقول خودش پوزار ( پاافزار ) خود را عوض كند منتهى در زمستان دورهاى از چرم بر اين گيوه افزوده ميشد كه پاى او را از رطوبت محفوظ دارد . تا ممكن بود يعنى هوا اجازه ميداد جوراب به پا نميكرد . زمستان كه ميشد يك جفت جوراب پشمى بسيار كلفت كه گاهى با يك پارچه چرم ميشن پاشنهء آن وصله
هامش
( 1 ) - « لژ گرفتن » اصطلاح ژيگولوهاى تهران است كه در اين ده بيست سال اخير مصطلح كردهاند و بعد تعبيرى نيست . چون معنى آن را حتى سينهچاكهاى تهران هم ميدانند ، حاجتى به تفسير ندارد . معهذا چون نصف آن ( لژ ) لغت خارجى است ، توضيح بيضرر و لژ گرفتن كنايه از منتظر نشستن و مراقب بودن تماشائى است كه عنقريب بميان ميآيد .