تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 155

مساهمون:

ص١٥٥
به چهار دست و پا رفتن هم نبودم و بىاندازه از اين پلكان ميترسيدم ولى با كمال درونه و بى داد و فرياد خوددارى ميكردم تا زنك برگشت و مرا از تنهائى و هول‌وهراس نجات داد . چيز ديگرى حتى بردن من نزد خانمش ، از اين مسافرت پرترس و تشويش در نظرم نيست . شايد همين وحشت سبب ماندن اين واقعه در خاطرهء من شده باشد . اين بىبى هراتى زن كامران يكى از مهاجرين افغانستان بود . ميدانيم حسام السلطنه سلطان مراد ميرزا ، هرات را كه بتحريك انگليسها سر بطغيان برآورده بود فتح كرد و انگليسها بر خلاف عهدنامهء خود كه مانع اقدامات ايران در افغانستان نباشند رفتار و با پياده كردن قشون در بوشهر و محمره ، نگذاشتند دولت ايران از فتح خود برخوردار شود . البته هواخواهان هراتى ايران ديگر نميتوانستند در آنشهر اقامت كنند و ناگزير بكشور ما و در حقيقت بمركز كشور خود مهاجرت كرده بودند . از جمله يكى كامران شوهر اين خانم بوده كه اولادى نداشت و با برادرزاده‌هاى خود در تهران رحل اقامت افكنده و با مواجبى كه دولت براى اعاشه او و خانواده‌اش مقرر داشته بود ، در اين خانه منزل و زندگى ميكرد . كامران مدتى قبل از اين تاريخ مرده ، زن و برادرزاده‌هاى كامران در اين خانه منزل داشتند . بعد از يكى دو سال بىبى هراتى هم مرد و برادرزاده‌هاى شوهرش خانه را بآقا محمد - جعفر صراف فروختند . سن من اقتضا نداشت كه از باقى زندگى اين خانوادهء مهاجر چيزى بدانم فقط از برادرزادگان بزرگتر از خود كه همسايهء ديواربديوار آنها بودند ، چيزهائى از اين جوانها شنيده‌ام . اجمالا مردمان بىبندوبار و معتاد بمسكر و افيون بوده‌اند و در هرحال ديگر اسمى هم از آن‌ها در جامعه نشنيده‌ام ولى در ايام قبل ، از پول و طلا و نقره‌اى كه از افغانستان همراه خود آورده بوده‌اند زندگانى خوبى داشته و دارائى خود را بعياشيهاى بد و قمار تلف كرده و چون ريشه‌اى در ايران نداشته‌اند در جزو اهالى كشور تحليل رفته‌اند . در آن روزها از اين قماش افاغنه در ايران بخصوص در خراسان و تهران زياد بوده‌اند .

پيدا شدن ستاره در نزديك ظهر

واقعهء ديگرى كه از كودكى در نظرم مانده ، گرفتن آفتاب در سال 1299 است كه از آن تاريخ تاكنون در ايران كسوف كلى نظير آن اتفاق نيفتاده است . زيرا تاريكى بقدرى بود كه نزديك ظهر ، ستارگان در آسمان ديده شدند . چنان كه چند شعر عاميانه‌اى هم ، براى اين واقعهء آسمانى ، ساخته شده بود كه بچه‌ها تا مدتى در كوچه‌ها مىخواندند :
خورشيدا ديدى ؟ واخ‌واخ ! * نترسيدى ؟ واخ‌واخ ! عالم سيا شد واخ‌واخ ! * كوكب پيدا شد ! واخ‌واخ !
از اين كسوف كلى دو چيز در نظرم مانده است : يكى وضو گرفتن نوكرها براى نماز آيات و ديگرى وقتى كه بعد از شروع به انجلا ، مرا براى خوردن نهار باندرون آوردند ، در سايهء درختان ، آفتابى كه از خلال شاخه‌ها بر زمين ميتابيد به شكل قاب شانه كه در آن دوره به شكل قمر در حال تربيع ميساختند بود و در قسمتهاى ديگر حياط كه آفتاب كاملا به زمين ميتابيد ، امواجى در زمين توليد ميكرد كه من در اصطلاح بچگانه خود ميگفتم زمين دودو مىزند .