بعد از آبله ، او مبتلا بحصبه شده اما آبلهء من ذات البعدى پيدا نكرده است . ولى من چيزى از اين ابتلا نظرم نيست در صورتى كه يقينا اين واقعه بعد از مسافرت بخانهء بىبى هراتى و شايد بعد از كسوف كلّى هم باشد .
نوههاى ام النساء باجى
ما به اين « ننه منسا » علاقهء بيحسابى داشتيم . در حقيقت اين پيرزن مهربان بود كه بعد از دايه ما را پرستارى ميكرد . از صحبتهاى او كه حالا تطبيق ميكنم اصلا اهل ملاير بوده دخترهاى زيبائى داشته و دامادهاى نسبتا خوبى گيرش آمده است ولى در اين اواخر كه دامادها مرده و اولادى از خود باقى گذاشته بودند ، دخترها خانهاى بماهى ده پانزده قران اجاره كردند و از تهوتوى دارائى شوهرشان زندگى ميكردند . يكى از نوههاى دخترى او را كه من در بچگى ديده بودم ، بسيار زيبا اسمش هديّه خانم چشمان سياه گيرنده با مژگانهاى بلند برگشته و رنگ چهرهء بسيار مطبوعى داشت . اين دختر بهمسرى موقتى ( صيغه ) يكى از اعيان كه در فاصلهء بين زن سابق و لاحقش نميخواست بىزن و زندگى باشد ، نيز پذيرفته شد و بعد با جهاز نسبتا آبرومندى بخانهء ننهجون برگشت . در اين دوره مردمان باحيثيت بى زن زندگى نميكردند و زنها هم به صيغه شدن حيثيت خود را از دست نميدادند . چنان كه بفاصلهء كمى هديه خانم شوهر نسبتا متمول جوانى كه تازه زنش مرده بود گير آورد و با كمال آبرومندى با او زندگى كرد .
ام النساء باجى گاهى ما را با اجازهء مادرم بخانهء خود ميبرد . نوادههاى او محمد - عليخان و صادقخان از ما بزرگتر و اسمعيل خان و محمود خان ( برادر رضاعى من ) با ما تقريبا همسن بودند . اين آقايان براى ما خيلى اسباببازى فراهم ميكردند ، بطوريكه هروقت ما به آنجا ميرفتيم به آسانى دل نميكنديم آنها را ترك بگوئيم و وقتى به خانه برميگشتيم جيب و بغلهاى ما پر از اسباببازيها و شكلهائى بود كه محمد عليخان براى ما ساخته و نقاشى كرده بود .
مهدى حمال
يكى از تفريحات ما تماشاى پرخورى مهدى حمال بود . اين شخص كه امروز هم به پرخورى ضرب المثل و با تصادف بهر پراشتهائى « رحمت بمهدى حمال » گفته مىشود مردى چهل پنجاه ساله بود ، قدى متوسط ، ابروهائى تنك و پهن ، چشمانى نسبتا كوچك ، لبهاى كلفت ، شكمى گنده ، گردنى كوتاه و چاق داشت ، ما هيچوقت نديديم مشهدى مهدى حمالى كند . كارش اين بود كه در چهار راهها و ميدانها و كوچهها معركه بگيرد و از آرزوهائيكه براى خوردنى در دل دارد با آب وتاب صحبت بدارد . گاهگاه جارچى هم ميشد صداى نكرهاى داشت « بابا . . . حلا . . . ل زادهاى ؟ شير پا . . . ك خوردهاى ؟ . . . يك الاغ سياه پيدا كرده باشد به صاحبش برساند پنج هزار حلا . . . ل مشتلق » مخصوصا « پنجهزار » را خيلى روشن و حلال آخر را زياد كش ميداد .
مهدى حمال اصلا محلاتى بود هر ده بيست روز يك مرتبه بكوچهء در اندرون ما ميآمد .
بورود كوچه با صداى نكرهاش ميگفت « مولى . . . حق يا على مدد » با يكى دو تا از اين صدا