بالاخره حلال مشكلات يعنى حضرت عزرائيل مداخله كرد و به اين مشاجرات خاتمه داد ؛ خانم قزوينى بدرود زندگى گفت . پسرها كه بزرگ بودند ، رقيه خانم دختر خانه هم كه نامزد پسرعمويش ميرزا شفيع خان پسر ميرزا حسن خان بود به خانه شوهر رفت و حاجى ميرزا نصر اللّه و سلطنت خانم نفس راحتى كشيدند .
سلطنت خانم جوان و خوشگل و طرف محبت و اطمينان شوهر بود . اين خانم هم ، براى حاجى ميرزا نصر اللّه سه دختر و يك پسر آورد و در سن جوانى بدرود زندگى گفت و حاجى ميرزا نصر اللّه با داشتن شصت و چند سال عمر و پسرهاى بزرگ مانند حاجى ميرزا - محمد و ميرزا محمود وزير و ميرزا جعفر كه همه صاحب خانه و زن و زندگى بودند و سه دختر و يك پسر كمسن ، از زن تازه ، باز بيسروسامان شده چون از زن قبلى خود خيلى راضى و بفكر بزرگ كردن بچهخردهها هم بود ، ميل كرد باز هم از همين خانواده زن بگيرد .
محترم خانم ، خواهر سلطنت خانم ، از پسرعمويش حاجى ميرزا آقا ، پسر حاجى عبد اللّه سلطان دختر پانزده شانزده سالهء زيبائى باسم زيبنده خانم داشت كه در نايه با پدر و مادر خود با ملّاكى اعيانى دهاتى زندگى ميكردند . برادرزنهاى حاجى ميرزا نصر اللّه كه دائيهاى اين دختر ميشدند با مكاتبه و رفتوآمد ، پدر و مادر و خود دختر را باوجود اختلاف سن براى اين مواصلت حاضر كردند . قاطرهاى حاجى ميرزا نصر اللّه با ملائى كه صيغهء عقد را جارى كند و شال و انگشتر و گوشوار و شيربها براى ازدواج و آوردن عروس به نايه رفتند و با عروس مراجعت كردند .
اين خانم هم تا اينوقت دو پسر براى حاجى ميرزا نصر اللّه به دنيا آورده بود و اين عبد اللّه پسر دومى كه تاريخ ولادتش در بالا نوشته شد من بودم كه امروز كه سوم مردادماه هزار و سيصد و بيست و يك مطابق با يازدهم رجب هزار و سيصد و شصت و دو هجرى قمرى و سال شصت و ششم شمسى از زندگانى من است ، ميخواهم شرح زندگانى خود را بنويسم .
چنان كه در سطرهاى آخر قسمت قبل ( شرح زندگانى اسلاف من ) اشاره كردهام ، در اين قسمت بيشتر همّ من مصروف بروشن كردن وضع اجتماعى دوره خواهد بود . بنابراين اگر وارد جزئيات زندگى خصوصى خود و اشخاصيكه با آنها تماس داشتهام بشوم قابل عفو است . چنانچه وقايعى كه مينويسم بامزه يا بقول فرنگيها انترسان « 1 » نباشد بنده بىتقصيرم زيرا نخواستهام براى بامزه كردن مطلب بذكر وقايع ساختگى مبادرت ورزم و اين برحسب تصادف است كه واقعات زندگانى من چيز بامزهاى ندارد . ولى در هرحال وعده مىدهم تا حدى كه درازى مطلب ملالآور نشود ، اوضاع اجتماعى زمان را تشريح و تغييراتيكه بمرور يا يك دفعه در اوضاع دولتى و ادارى پديد آمده و اساس آن را خوانندهء عزيز در قسمت « شرح زندگانى اسلاف من » خوانده است توضيح و جاهاى خالى آن را پر نمايم .
هامش
مرحوم ميرزا كاظم خان اعلم السلطنه بااينكه خود نوهء ميرزا محمد قزوينى بود اين دو شعر را از تعزيهخوانى قزوين از قول سكينه دختر حضرت سيد الشهداء خطاب به زينب خاتون سلام إله عليها براى من نقل كرده است .زينب بگم جانِ كى مريتان * اول بگيتان آنوقت بريتان( 1 ) - يا بقول مقرمطنويسها ممتّع .