تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 150

مساهمون:

ص١٥٠
به كارهاى حقه‌بازها مىكند و ضمنا بتشكيل لژفراماسون كه اسم آن را فراموشخانه گذاشته است مشغول ميگردد كه چون من بالمره از آن بىاطلاع و از كس‌وكارم نيز چيزى در آن باب نشنيده‌ام ، نميتوانم وارد چگونگى مقاصد او شوم . ولى از حقه‌بازيهاى او داستانهائى ورد زبانها بود كه من هم در طفوليت شنيده بودم و چون جز تردستيهائى نظير كارهاى لوطى غلامحسين چيزى ندارد قابل ذكر نيست . مشير الدوله در سال 1298 در مشهد بدرود زندگى كرده و آرزوى تشكيل حكومت مقننه را بگور برد و خاطر وحدت‌طلب « آقا » كه از او فارغ بود فارغتر شد .

مستوفى الممالك هفت ساله

آقا تا سال 1292 اولاد ذكور نداشت . در رمضان اين سال پسرى پيدا كرد اسم او را براى زنده كردن اسم پدرش حسن گذاشت . در سال 1298 بعد از آسايش خيال از جانب ميرزا حسين خان سپهسالار بفكر فرزندى افتاد . البته سن آقا سنى نبود كه بتواند اميدوار باشد كه پسر صغيرشرا بعرصه برساند . بعد از او باوجود وزير دفتر كه اگرچه از طرف آقا ولى در هرحال ده سال است رئيس دفتر استيفاست و كارهاى ماليه را اداره مىكند ، كسى متحمل طفل او نخواهد شد و كلاه آقازاده پس معركه خواهد افتاد . ضمنا حالا كه مشير الدوله مدعى گردن‌كلفت صدارت از ميان رفته است ، مانعى براى برداشتن افتخار صدارت هم در بين نميباشد . بنابراين اگر لقب و شغل مستوفى الممالك را به پسر خود بدهد هم كار او را سامانى ميدهد و بعد از او مدعى براى اين كار پيدا نخواهد شد و هم خودش ضمنا تا حدى بيكار قلم ميرود و شاه را وادار خواهد كرد كه بالاخره عنوان صدراعظمى را به او بدهد . اين خيال در 1298 نيمه‌كاره صورت گرفت ، ميرزا حسن پسر او در شش هفت سالگى مستوفى الممالك شد « 1 » . ميرزا هدايت اللّه وزير دفتر كه مستوفى الممالكى را بعد از آقا حق طلق خود ميدانست از اين پيشآمد رنجيده استعفا كرد . آقا هم كه در اين ده ساله از راه متانت و مناعت خود باوجود دلخوش نبودن از او ، او را تحمل كرده بود از خدا خواست . حاجى ميرزا نصر اللّه پدرم را بجاى او گذاشت بعلاوه مهرهاى بادامى و چهارگوش مستوفى الممالك كوچولو را كه اولى براى برات و دومى بفرامين تخصيص داشت به او سپرد كه گذشته از رياست دفتر استيفا ، مهر فرزندى را هم پشت بروات و فرامين و ساير موارد كه مهر مستوفى - الممالك لازم است به كار بيندازد . تا اينوقت شاه در دستخطهاى خود در موارد خطاب هميشه بميرزا يوسف « جناب آقا »
هامش
( 1 ) - شايد در تاريخ سابقه نداشته باشد كه شغل وزارت ماليه يعنى حساسترين كارهاى دوره استبداد و حتى دمكراسى را به طفل هفت ساله بدهند . درست است كه كار اين وزارتخانه را سايرين ميكردند و خود آقا هم نظارت خود را داشت و اين واگذارى شغل جز اسم چيزى نبود ، ولى همان نام بخشى هم در تاريخ بىسابقه است . خلاصه اينكه اين باب هم كه شخص زنده كارش را به پسر هفت ساله‌اش واگذار كند ، از اين‌روز و با اين سابقه معمول شد ولى البته نه كارهاى تقسيم شده باهميت وزارت ماليه و نه پسرها كه بشغل پدر ميرسيدند هفت‌ساله بودند .