تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 140

مساهمون:

ص١٤٠
كار بهم‌انداز و باكفايت بود چنان كه بواسطهء همين خصائص توانست خود را بايالت خراسان هم برساند . وقتىكه اين والى ايالتين « 1 » خراسان و سيستان ميرفت كه بجاى حسام السلطنه ، عموى شاه و فاتح هرات ، تكيه بزند و در هاشم‌آباد دولاب اردو بيرون زده بود ، حاجى ابراهيم كه از قضيهء كلاه‌دوزى براى امير نظام او را ميشناسيم و در اينوقت كدخداى كلاه‌دوزها بود كلاهى را كه بايد در به دو ورود بمقر ايالت سر حضرت اجل والى باشد پرداخته با جعبهء مخصوصى كه خودش سفارش داده و ساخته بودند به هاشم‌آباد آورده بود كه تقديم كند . در اين سفر ميرزا شفيع خان پسر ميرزا حسنخان پسرعموى من هم به سمت وزارت و پيشكارى با لقب مستشار الملكى همراه آصف الدوله و ضمنا او هم كلاهى براى همان‌روز ورود بحاجى ابراهيم سفارش كرده كه در حقيقت حاجى ابراهيم براى دادن هر دو كلاه به هاشم‌آباد آمده بود . در اين روز از خانواده ما هم براى مشايعت جناب وزير به اين محل رفته بودند . آنچه در اينجا مينويسم گفتهء اقوام من و از قول حاجى ابراهيم است . كدخداى كلاه‌دوزها براى نشان دادن عظمت قدرت خدا ، بحضار ميگفته است كه شخص پوست‌فروشى در كوچهء حمام ميرزا على اصغر كه امروز بكوچه نصير الدوله معروف و خانه همين جناب اجل والى در آنجا واقع است منزل داشت . من براى خريد پوست هفته‌اى يكى دو بار به اين خانه ميرفتم ، روى هشت اين خانه بالاخانهء محقرى بود كه صاحب‌خانه به اجاره ميداد . از مدتى پيش شخصى كه معلوم نبود امرش از كجا ميگذرد ، اين بالاخانه را در اجاره داشت . آخرهاى شب به اين خانه ميآمد و صبحهاى زود از خانه بيرون ميرفت با اين كه آدم درست‌حسابى بود از فرط استيصال يكسال‌يكسال كرايه را عقب ميانداخت . در يكى از روزها كه براى كارهاى خود بخانهء اين پوست‌فروش رفته و زير هشت منتظر بودم كه صاحبخانه بيرون بيايد ديدم جوانكى كه از لباس و دست و صورتش پيدا بود كه شاگرد ديزىپزست يك ديزى خالى در دست و از پله‌ها پائين ميآيد و ضمنا غرغر مىكند و ميگويد : « اى بابا ! ! چهار تومان و نيم هم مىشود ديزى يكى صد دينار نسيه خورد ؟ ! ما از بس رفتيم و آمديم و وعدهء فردا شنيديم گيوه برامان نمانده است ! » اين ناشناس كه چهار تومان و نيم نسيه خورده بود ، همين حضرت اجل والى خراسان است كه امروز با اين دم‌ودستگاه به مقر ايالت خود ميرود . » ميگويند ميرزا عبد الوهابخان ( شايد در همين روزها بوده است ) شبى در محلهء خود در مجلس قمارى بقول فرنگيها آمباله شده كيت و دوبل روى بانك رفته و هزار تومان باخته و سند عند المطالبه‌اى سپرده بود . وقتى به منزل آمد و توى رختخواب رفت و فكر كرد ديد بهيچ‌جور نميتواند اين قرض را بدهد . از طرف ديگر تاكنون هم اتفاق نيفتاده است كه
هامش
( 1 ) - منشىها و مستوفيان قديم ايالت خراسان را ايالتين خراسان و سيستان مينوشتند چنان كه ايالت كرمان را هم ايالتين كرمان و بلوچستان ميناميدند . سبب اين لقب‌گذارى هم همان وسعت خاك سيستان و بلوچستان بوده است و الا از حيث آبادى با امروز فرقى نداشتند .