تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى ) — صفحة 114

مساهمون:

ص١١٤
كاملا مجسم كرد . در اين دو سه ماهه چنان اطراف كار دادگسترى را جمع‌آورى نمود كه براى مخالف و مؤالف مجال انكار باقى نگذاشت . حتى دست و پاى حكام را در اجراى تنبيهات بدنى و احكام قتل بست و در اين زمينه ملفوفه‌فرمانى « 1 » هم صادر و بحكام ابلاغ كرد . شاه در اين ملفوفه‌فرمان
هامش
كرد و بيرون آمد و بدون گرفتن حكم ماموريت بجانب شيراز حركت كرد . در راه بفكر افتاد كه اگر از او حكم بخواهند چه جواب بگويد . در اين افكار بامزاده‌اى رسيد براى فاتحه‌خوانى وارد بقعه شد ديد كاغذ زيادى كه اوراق پاره قرآنى بود در روى صندوق ريخته است يكى از آنها را برداشت و در بغل گذاشت به شيراز كه وارد شد فورا به مسجد جامع شهر رفت و مردم را براى اصغاى امر نادر شاه طلبيد . مردم كه جمع شدند گفت شاه امر كرده است باقى مالياتى پارسال خود را فورا بپردازيد و مرا مأمور كرده كه هركس تخلف كند او را تنبيه كنم و چنان با تشدد مطالب را اداء كرد كه مردم همه ، جا خوردند . گفتند بما مهلت بده گفت سه روز بيشتر اجازه مهلت ندارم و بايد روز چهارم از اين شهر بپايتخت برگردم . بالاخره يكى از مستوفيهاى محلى كه تشخيص باقى با او بود بعرض خان رساند كه حكم نادر شاه مطاع است و سه روزه باقى را ميدهيم ولى حكم را بايد ببينيم و بر طبق آن عمل كنيم . گفت باقى را حاضر كنيد روز حركت حكم را بشما نشان خواهم داد . روز سوم برحسب قرارداد همه به مسجد آمدند ، سران قوم هم حاضر بودند و كيسه‌هاى پول هم حاضر بود خان پولها را تحويل گرفت و وقتى كه ميخواست حركت كند به او تذكر دادند كه حكم شما را نديديم . جواب داد يكى برخيزد برود بالاى منبر حكم را بخواند كه همگى از آن باخبر شوند . يكى بالاى منبر رفت خان ورق قرآن را بدست او داد و گفت بخوان . از قضا سورهء( إِذا زُلْزِلَتِ . . . )بود مردك به خيال اينكه اشتباه كرده در خواندن تمجمج كرد و خان با تشدد تمام گفت چرا نميخوانى ؟ بيچاره مجبور شد و خواند . . . بسم إله الرحمن الرحيمإِذا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ . . .خان گفت بس است نادر شاه امر كرده است همين كه بسرزمين شيراز رسيدى در شهر زلزله بينداز و باقى را وصول كن . شما چون مردمان عاقلى بوديد و ماليات را خودتان فراهم كرديد زحمت زلزله انداختن را از سر من كم كرديد . ورق قرآن را گرفت و در جيب گذاشت و ماليات را برداشته بپايتخت رساند و نادر شاه در حق او خيلى التفات كرد . بعد از نقل اين افسانه اضافه كرد بى خود نيست كه ميگويند رقم رمق ميخواهد . اگر مامور كارى باشد با حكم اذا زلزلت هم ميتواند خدمت را انجام دهد . اين افسانه است نه حقيقت و ضرب المثلى است كه معنى خود را با هر تغييرى از دست نميدهد . در حكومت دمكراسى رقم قانون است و رمق طرز اجراى قانون بدست مجرى عاقل و فهميده و باتجربه . تا مجريان قانون عاقل و عادل نباشند محال است قانون به حال مردم نافع شود . لنگى كار ما هم در نداشتن مجريان خوب است . ( 1 ) - اسم عام اوامر كتبى و رسمى شاه به فارسى فرمان است . « فرمان مواجب » « فرمان لقب » « فرمان اعطاى نشان » « فرمان اعطاى خالصه » « فرمان تيول » و غيره و غيره هم به اين اسم عام خوانده ميشده است . فرمان حكما بايد به ثبت مستوفيان برسد تا « شرح آن را ثبت و ضبط نموده در عهده شناسند » اين قبيل فرمانها روى كاغذى بزرگتر نوشته ميشد و سطرهاى آن در يكى دو سه تاى اول فاصلهء زياد داشت هرچه پائين‌تر ميآمد فاصله سطور كمتر ميشد . جمله‌هاى آن خيلى مطول و كلمات آنها از لغات برجسته و پدر مادردار بود و در آخر حكما بجملهء مقرر آنكه مستوفيان عظام و كرام شرح اين فرمان مبارك را ثبت و ضبط نموده در عهده شناسند بتاريخ . . . . مقيد بود . پشت اين فرمان به مهر صدر اعظم و وزير ماليه و صاحبديوان و منشى الممالك با طغرا و مهر مستوفيها به‌خصوص مستوفيهاى پاى بقيه در صفحه بعد