در دهات ، مالك هر ده قاضى درجهء اول اهالى ده بود كه اين حق خود را بوسيلهء كدخدا و مباشر خود باجرا ميرسانيد . در دهات تيولى هم ، كار اجراى عدالت از همين قرار بود . در دهات خردهمالك هم شاخص و بزرگتر طبيعى ، در هرجا يافت ميشد كه افراد به بيطرفى و بيغرضى او معتقد باشند و براى فصل خصومت نزد او بروند . دعاوى جزئى اعم از حقوقى و جزائى باينطورها ختم ميشد و كمتر كار بحكام و نائب الحكومهها و فراشباشيها ميرسيد . با وصف اين اگر فراشها از حدوث دعوى در دهى يا خانهاى بو ميبردند و از رئيس يا مالك ده و رئيس خانه ملاحظهاى نداشتند ، بدشان نمىآمد مداخله و چند قرانى لفتوليس كنند . اينهم شلتاقى بود و چون چيز مهمى نبود مانع اين قماش محاكمههاى خصوصى نميشد و به اين طرز بود كه مردم از حيث دادگسترى ، خود خود را اداره ميكردند و سعى داشتند تا ممكن است بعمال دولت تظلم نبرند . « 1 »
تعدى در وصول ماليات
بزرگترين تماس افراد باعمال دولت در وصول ماليات و تعدى هم كه به آنها وارد ميآمد از اين راه بود اگرچه مميزىهائى كه در زمان امير نظام به عمل آمده و مالياتها را مشخص نموده و طرز بنيچه كه در تمام كشور معمول شده بود بايد حدود مأمورين ماليات را معين كرده و افراد را از اجحاف محصلين مصون نموده باشد ولى حرص و طمع حكام كه از نائب الحكومهها تفاوت عمل يعنى اضافه بر ماليات ميخواستند و آنها هم ناگزير بودند بر بلوكباشى و آنها هم بر كدخدايان دهات تحميل بيشترى بكنند ، مميزى را از عمل انداخته و بجاى نظم و ترتيب ، اجحاف و تعدى حكمفرما بود . بنابراين مالياتى كه رعيت ميپرداخت شايد دو برابر چيزى بود كه براى يك ده در جزوجمع تشخيص شده بود . البته در هر ده هم اشخاصى كه هوش و شعور و كفايت و درايتى دارند و متنفذ هستند يافت ميشوند اينها از قبول اين تعدى استنكاف و باز بار بيدست و پاها سنگينتر ميشد .
تعدى در سربازگيرى
در دادن سرباز كه سلطانها و نائبها و ياورهاى محلى در آن مداخله داشتند نيز تعدياتى بافراد ميشد حقوق ششماههء محلى كه بخرج دستورالعمل هر ولايت ميآمد ، بخور افسران جزو و كل بود و چيزى عايد افراد نميگشت . سرتيب از دو سرهنگ و سرهنگها از چهار ياور و ياورها هريك از دو سلطان خود و همچنين سلطانها از نائبهاى زيردست خويش براى رجوع همين شغلها حقى ميخواستند و بعد هم براى ابقاء خود بر سر كار بايد هريك از زيردستان ساليانه حقى ببالادست
هامش
( 1 ) - امروز هم بواسطه نارسا بودن ماشين عدالت و بعضى از احكام بىرويه پارهاى قضات ، مردم تا كارد باستخوانشان نرسد بعدليه نميروند مگر اينكه وكلا به منظور تحصيل درآمد زياد و پيدا كردن كار ، آنها را از راه اغراء بجهل فريفته باشند . من در ايامى كه قاضى بودهام از اين قماش دعواها كه جز دعوىتراشى وكلا هيچ اصل و ريشهاى نداشته است زياد ديدهام كه چند فقره آنها را با خارج كردن وكلاى طرفين از محكمه و چند كلمه صحبت با اصحاب دعوى فى المجلس به صلح ختم كرده و امضاء از طرفين گرفته و وكلا را با كار ختم شده مواجه كردهام . عجب آنكه وقتى آقايان وكلاى باوجدان را بعد از مصالحه بمحكمه خواستم از فرط غضب رنگشان سياه شده بود .