بسى قريه و شهر آباد شد * دو ويرانه چون مصر و بغداد شد
ز انهار بسيار آن بوم و بر * نيابند پويندگان جز گذر
زمين شد سراسر چه خرّم بهشت * ز بس دست دهقان درو دانه كشت
[ 170 ب ] بود بهتر از گنج كيخسروى * زمينهاى ويرانه دادن نوى
چو دهقان بود شاد از مرزبان * خدايش دهد نعمت بىكران
بنا شد در آن جايگاه فراخ * بسى قلعهء و باغ و ايوان و كاخ
زند دائما موج چون بحر و بر * ز بسيارى مردم برزگر
ز حدّ علمدار تا قرب كوه * ز ايلات و مردم گروها گروه
زده بر زمين خيمه و سايبان * چو جنّت شد آراسته اين مكان
چراگاه اسب و شتر گوسفند * شد آن مرز يكسر نشيب و بلند
چو مىخواست خلّاق عرش برين * كه آباد گردد از او اين زمين
ورا داد فيروزى عزّ و جاه * توانايى و شوكت و دستگاه
كه اين مرز ويران كند شارسان * كه بوده بسى قرنها خارسان
چه ديدش به فرزانگى راهبر * برافروخت شمع دلش دادگر
دو فرزند دادش چو بدر مُنير * چه اسفنديار و چه فرّخ ضرير
بزرگى ز ديدار ايشان عيان * چه نور خور از چارمين آسمان
دو اختر ز يك برج تابان شده * دو اختر ز يك درج لمعان شده
و ليكن جدا هريكى از صدف * بود ، نيست خورشيد هم بىكلف
[ 171 الف ] برآرندهء فرّ شاهنشهى * نمايان ازيشان نشان مهى
پدر شد به ديدارشان شادمان * تصدّق بسى كرد و شد ترزبان
كه يا رب ز آفت نگهدارشان * به ظلّ خود اى خالق انس و جان
نخستين جلال الدّينش كرد نام « 1 » * كه گردد ورا بخت و دولت غلام
هامش
( 1 ) . ملك جلال الدّين و برادرش آخرين ملوك نيمروز هستند كه در شجرة الملوك از آنها ياد شده است . اين -