[ 168 ب ]
صباح مبارك به فرخ چو عيد * بياورد بختش ز دولت نويد
به فرمان شاهى و بخت بلند * به فال همايون بسى ارجمند
به جاى برادر به مسند نشست * كله گوشه سرورى برشكست
چو بنشست بر كاخ فرماندهى * شدش مرز زابل سراسر رهى
مبارك ورا گفت برنا و پير * كه دائم بزى شاد و روشنضمير
نگهبان تخت نياكان خويش * به خوبى خورى بهره از جان خويش
بر اين مسند سرورى سال و ماه * تو را باد جاويد اين دستگاه
تو آن كن كه از گوهر تو سزاست * كه حُكمت به ما سربهسر خود رواست
چو بشنيد از موبدان اين سخن * جهانجوى جوّاد لشكرشكن
ميان تنگ بربست و كف برگشاد * ز داد و دهش خلق را كرد شاد
تو گفتى پشوتن مگر زنده شد * كه ايران سراسر ورا بنده شد
سر بدرههاى كرم باز كرد * چه بهرام زربخشى آغاز كرد
چنان كرد خوان كرم پهن و باز * كه گشتند خلق از درش بىنياز
سپاهى به سيم و درم شاد كرد « 1 » * قوىپشت چون تيغ فولاد كرد
به دهقان بيفزود اعزاز و شأن * بسى مايهء برترى دادشان
[ 169 الف ] سپاهى و دهقان چه دلشاد كرد * به نيرويشان گنج آباد كرد
نشيند به مجلس چه خرّم بهار * بزرگان زابل يمين و يسار
دليران گردنكش شيروش * دو رويه برش دست كرده به كش
ز سربندى و شهركى انجمن * بر او شد بسى گرد شمشيرزن
سران را درم داد و تاج و كمر * يلان را حسام و سنان و سپر
ز اسبان تازى و برگستوان * ببخشيد بر مهتران و يلان
به باغ بزرگى قدش بود سرو * بزرگان و فرزانگانش تذرو
چه سيم و درم در نظر خوار « 2 » كرد * جهان را به خود چاكر و يار كرد
هامش
( 1 ) . م : كرد شاد .
( 2 ) . م : خار .