جهانجوى جوّاد بهرام خان * كه خلقاند چون گلّه و او شبان
شبانى نداند اگر مرزبان * نگهبانى ملك يابد زيان
گُل گلستان سليمان كى * كه ملك كيان يافت زينت ز وى
برادرش به نوّاب خورشيدفرّ * ملك ناصر الدّين رضوانمقر
به فرمان شه نايب نيمروز * ستمكاره و خصم را خانهسوز
گريزان ز چنگال او اهرمن * به فرزانگان دائما رايزن
به عقل و به رأى و به توش و توان * گرو برده از سروران جهان
از آن داورا چشم بد دور باد * بدانديش او زنده در گور باد
[ 168 الف ] چو فرمان طغراكش ما يشاء * بود بر تمام خلايق روا
چنين است رسم قضا و قدر * كه فرزانگان را دهد جاه و فر
چنين بود تا بود دهر سپنج * يكى رنج بخشد يكى تاج و گنج
چو « 1 » بيند جهان از خديوى تهى * دهد ديگرى را كلاه مهى
عروس جهان زار برتافت چهر * به سوى دگر افكند باز مهر
يكى را دَرَد ديگرى پرورد * و ليكن نه اين هم از او برخورد
كسى را كه داند نگهبان گاه * مر او را دهد پادشاهى إله
چو بيند سزاوار فرماندهى * نمايد جهانش سراسر رهى
چو اخلاق شايسته داد و متين * ببخشد خدايش سراسر زمين
يكى چون برد ديگرى آورد * خردمند فرزانه را پرورد
چراغى كه بفروزدش دادگر * ز باد و هنا يا نيابد ضرر
چو نوّاب جمقدر گردونقباب * فريدوننسب خان رضوانمآب
ملك ناصر الدّين از اين خاكدان * روان شد به اقليم دار الجنان
ز سوگ برادر و « 2 » فرزند او * كه بودند چون تخمه پيوند او
چو پرداخت نوّاب كسرىتبار * دگرگونه ديد آيت روزگار
هامش
( 1 ) . م : چون .
( 2 ) . م : دو .