چو فانىست اين دير بىاعتبار * بقا نيست كس را به جز كردگار
[ 167 الف ] همان به كه بىغم دمى بسپريم « 1 » * چو هنگام رفتن شود بگذريم
بيا ساقيا مى به جام بلور * درافكن كه برخيزد از شعر شور
بده « 2 » ساقيا مايهء عيش و ناز * رفيق و انيس شبان دراز
بزن مطربا نغمهء دلنواز * كه آمد به رويم در بخت باز
ز زنگولهء دل برآور نوا * مخالف به زابل حصارى نما
به شدّ عراق و بزرگ حجاز * ز شهناز فرسى برون كن نفاق
مبرقع شود راست در پنجگاه * دوگاه عراق از عشيران بخواه
ز ترك و ز كرد و بيات و عجم * ز هر نغمه بركش صدا زير و بم
شش آوازه از شش جهت ساز كن * در خرمى بر رخت باز كن
چو دولت جوان است و بختش جوان * به قول رهاوى هدى را بخوان
پى مقدم خان مالكرقاب * به چرخ ملوك عجم آفتاب
سكندرمنش آفريدونخصال * مه برج شوكت سپهر جلال
منوچهرچهر و به تدبير زو * برازنده چون بر فلك ماه نو
به تن پيل جنگى به دل شير نر * به قد سرو ناز و به رخ چون قمر
[ 167 ب ] عيان از جبينش فر ايزدى * جهانبانى و پرتو بخردى
خداوند دانش خداوند جود * كزان زيب و فرّ يافت خفتان و خود
گه « 3 » بزم خندان چو « 4 » خرّم بهار * به رزم اندرون گرد اسفنديار
ز جود كفش ابر نيسان خجل * ز زربخشىاش كانها منفعل
به شدت چو باد و به تمكين چون كوه * مهين بزرگان دانشپژوه
نگهبان زابل به هركار سخت * برازندهء « 5 » مسند و ملك و تخت
عطارد يكى منشى از دولتش * زحل هندوى طارم شوكتش
هامش
( 1 ) . م : بشريم .
( 2 ) . م : بيا .
( 3 ) . م : گهى .
( 4 ) . م : چون .
( 5 ) . م : برآزندهء .