ز جا خاست « 1 » آن سرو باغ جلال * به خدّام گفتا برى از ملال
كه امروز دارم هواى شكار * دهد چون تقاضاى فصل بهار
چو فرمانش آمد ز دل بر زبان * پى حكم او چاكران در زمان
نهادند بر اسب رهوار زين * چو « 2 » خاتم مزيّن بشد از نگين
برآمد ز جا همچو رخشنده مهر * نبير قباد او منوچهرچهر
[ 164 الف ] پس آنگه درآورد پا در ركاب * برآمد به زين چون به چرخ آفتاب
غلامان روان با وى از هركنار * بسان نجوم از يمين و يسار
قضا از حسد گشت با وى روان * قدر از ره كين عنان بر عنان
روان شد به صحرا به صيد شكار * نياز كيومرث و اسفنديار
در اين ساعت از بخت ناسازگار * بر آن تيره شد گردش روزگار
به جولان شد او مركب تيزگام * كشيد از كف او دوال لگام
چو شد بخت وارون به او در ستيز * چنين « 3 » توسن چرخ شد گرمخيز
به تسكين او مركب بدنهاد * بسى سعى كرد « 4 » او فريدوننژاد
نشد عاقبت سعى آن كارگر * كه برعكس بود از قضا و قدر
برون رفت از او اسب تاب و توان * ز جور سپهر و جفاى زمان
ز سستى اقبال و بخت زبون * شد او مركب سهمگين سرنگون
درافتاد از آن ادهم سستپى * به روى زمين نوگل باغ كى
ز نيروى اسب و زمين درشت * شكست او كيانزاده را فرق و پشت
چو از جسم او رفت تاب و توان * به حسرت پريد از تنش مرغ جان
فلك اف بود بر تقاضاى تو * كه ناسخ نباشد به كس راى تو
[ 164 ب ] به هركس دهى غيرت چند روز * به آخر نهى در دلش درد و سوز
خوشا حال او مرد فرخندهچهر * كه دل بركند از وفاى سپهر
هامش
( 1 ) . م : خواست .
( 2 ) . م : چون .
( 3 ) . م : چون اين .
( 4 ) . م : « كرد » ندارد .