[ 166 الف ]
اميد [ م ] چنان است از دادگر * كه نزديك عالى شود جلوهگر
ظهير جگر خستهء ناتوان * تو را چاكر و بنده باشد به جان
ز لطف تو اى مهتر كامكار * بسى دارد اميد در روزگار
تو او كن كه باشد سزاوار تو * چو عدل و سخاوت بود كار تو
بود او كسى زندهء جاودان * كه ذكرش به خوبى رود بر زبان
تو را باد نام نكو يادگار * ميان مهان تا به روز شمار
مى شادمانى به جام مراد * تو را تا بقاى فلك نوش باد
كنون اختصار سخن ساختم * از اين داستان دل بپرداختم
گرفتم كميت قلم را لگام * سخن را در آنجا نمودم تمام
كه از قلّت ذهن و فهم و شعور * هراسيدم از درك و نطق حبور
درآمد چو در پيشم او نكتهدان * مرا بسته شد دست و پا و زبان
ادب را رعايت نمودم دگر * كه [ او ] همچو باب است من چون پسر
[ 166 ب ] به فرمان داراى تاج و سرير * در آنجا بشد ختم نظم ظهير