طلبيدن ملك بهرام سران سپاه و رعيّت را به جهت امر حكومت
ز سوگ برادر به صد سوز و غم * چو پرداخت دل شمع فانوس جم
به تدبير ملكى برآراست كار * ميان را به مردى ببست استوار
به اخوان خود او خديو زمن « 1 » * به خلوت نشست و بشد رايزن
دو فرخندهء نامدار دلير * كه مىدرّد از بيمشان چرم شير
محمّد كه از بيم او در مصاف * دل شير نر مىشود صد شكاف
محمّد على خان نيكواساس * كه شير ژيان دارد از وى هراس
سران نخع با سران ديار * طلب كرد او خان جماقتدار
پى حكم او سرفرازان تمام * سر خود نهادند بر جاى گام
رسيدند چون بر در خان كى * زمين بوسه دادند نزديك وى
[ 158 ب ] به فرمان او خسرو نيكراى * فراخور به خود هريكى يافت جاى
پس آنگه خديو كيانىنسب * زبان دُرفشان كرد و بگشاد لب
كه اى نامداران و گردنكشان * جهانديده مردان با عزّ و شأن
همه از دل و جان هواخواه من * پرستندهء مسند و گاه من
ز فوت سرافراز رضوانمكين * بود خاطرم « 2 » دردومند حزين
هامش
( 1 ) . م : زمين من .
( 2 ) . م : خواطرم .