به جام مرادم سپهر بلند * مى غم درافكند و گشتم نژند
و ليكن به تدبير زابلستان * ببايد به ناچار بستن ميان
چو رفت از ميان خان جماحتشام * مرا كرد بايد به خوبى قيام
كنون مملكت بىسرانجام شد * سجستان زمين تيره چون « 1 » شام شد
چو باشد در اين كار رأى شما * يكايك بگوييد « 2 » نزديك ما
بديسان چو نوّاب با عزّ و جود * دُر زيور گوش هريك نمود
همه گوش از او گوهر آراستند * زمين بوسه دادند و برخاستند « 3 »
كه اى سرو نوخيز باغ شهى * سزاوار تخت و كلاه مهى
چو دارى دل و دانش و عقل و هوش * به امر حكومت به مردى بكوش
تو را زيبد اى سرفراز كيان * كه سازى به جاى برادر مكان
[ 159 الف ] چو با فرّ جمشيد و كيخسروى * سزد گر به جاى نياكان شوى
از ايشان چو سر بر زد اين داستان * زبان كرد نوّاب كى دُرفشان
كه اى نامداران گردنفراز * به هركار بادانش و رزمساز
يقين دانم اى مهتران اين سخن * رضاى شما جمله باشد كه من
شوم حاكم كشور نيمروز * عدو را به لطف خدا خانهسوز
ولى چون ز نوّاب رضوانمآب * يكى پور ماندهست عالىجناب
سزاوار باشد به جاى پدر * چو با فرّ و برز است و زور و هنر
چو بابش برون رفت از اين خاكدان * به جايش منم چون پدر مهربان
به فرمان دادار چرخ بلند * دهم پرورش تا شود ارجمند
بگفت اين و از ديدگان ريخت آب * روان ساخت بر برگ گل چون « 4 » گلاب
ز هجران نوّاب انجمحشم * بسى كرد افغان خديو عجم
خردمند راوى صافاعتقاد * ز اوّل سخن را چنين كرد ياد
هامش
( 1 ) . م : چو .
( 2 ) . م : بگويند .
( 3 ) . م : برخواستند .
( 4 ) . م : چو .