كه در عهد مرحوم رضوانمكان * ز بس بود دانا و روشنروان
به هر رنج بودى مددكار او « 1 » * سرانجام كردى همه كار او
كيانزادگان با سران ديار * دگرباره گفتند كاى شهريار
[ 159 ب ] غبار درت « 2 » جبههساى ملوك * دعاگوى ذات تو اهل سلوك
به ذات تو اى سرفراز عجم * مزيّن شود مسند و تخت جم
تو را زيبد اى سرفراز كيان * كه در زابلستان شوى حكمران
دگر ره خديو كيانىنژاد * به نحوى نخستين زبان برگشاد
چنين گفت او خان صاحبورع * به اخوان و اقوام و جمع نخع
كه اى با خرد جملگى توأمان * به تدبير و انديشه عالىمكان
چو هم نام باب من است اين پسر * عزيز است پيشم چون نور بصر
شوم ياور وى به هر كاروبار * مر او را دهم پرورش در كنار
پدروار باشم مددكار آن * سرانجام سازم همه كار آن
دهم پرورش همچو جان عزيز * به خوبى كه آيد به عهد تميز
كه خشنود گردد ز من در جنان * روان سرفراز جنّتمكان
بگفت اين و بار دگر خان كى * بسى كرد افغان ز هجران وى
جگرگوشهء خان رضوانمآب * پى پاسخ عمّ خود در جواب
زبان برگشود از سر صدق و جان * چنين گفت اى افتخار كيان
اگر جان محزون بود در تنم * بود حامل بار سر گردنم
[ 160 الف ] نپيچم سر از حكم و فرمان تو * كنم جان شيرين گروگان تو
به فرمانبرى بسته دارم كمر * چو باشى مرا در جهان چون پدر
مرا نيست غير از تو فريادرس * تويى مرهم اين دل ريش و بس
اميدم چنان است از دادگر * كه دارد تو را زنده جاى پدر
هامش
( 1 ) . م : آن ، به قياس قافيه مصرع بعد تصحيح شد .
( 2 ) . م : غبارت در .