هزار و دويست و دو از روزگار * ز هجرت كه خان ذوى الاقتدار
به ديدار او ديده روشن نمود * شبستان ز رويش چو گلشن نمود
الهى تو اين كودك شيرخوار * چو اجداد پاكش به خوبى برآر
بر اين چند سال دگر چون « 1 » گذشت * كه بودش به جاى نياكان نشست
به درگاه شاهنشه كامكار * فزون مىشدش حشمت و اعتبار
چو ديدش سزاوار شاه جهان * ورا كرد سردار دار الامان
همى خواست او گرد صاحبيقين * كه لشكر كشد سوى كرمانزمين
جهاندار تيمور شه تاج و تخت * رها كرد و از اين جهان بست رخت
ز هجرت هزار و دو صد بود هفت * كه شاه جهاندار از اين دهر رفت
به حكم وصاياى او تاجدار * گرانمايه فرزند شد شهريار
سر شهرياران والامكان * كواكب حشم شيردل شه زمان
[ 151 ب ] كه بر تخت و شاهى و اقبال و جود * نه ديده « 2 » كسى و نه از كس شنود
چو آهنگ ميدان كند روز جنگ * ز بيمش خروشد به دريا نهنگ
شكوهش سراسر جهان كرده پر * بدان سان كه روى زمين نور خور
دُرافشان كفش سرفشان خنجرش * رخ سروران فرش خاك درش
چو بنشست بر تخت فرخنده شاه * طلبكار شد مردم نيكخواه
بفرمود تا خلعت زرنگار * كه باشد پسنديده شهريار
به دستور خاقان جنّتمكان * سپهدارى ملك دار الامان
به همراه منشور زابلستان * فرستند « 3 » بر خان والامكان
ببردند منشور و خلعت دمان * به نزد سپهدار با عزّ و شأن
ز فرمان و خلعت چو شد بهرهياب * از آن شادمان شد دل شيخ و شباب
كنون باشد آن مهتر مقتدا * به زابلستان شاد و فرمانروا
هامش
( 1 ) . م : چو .
( 2 ) . م : نديده .
( 3 ) . م : فرستد .