چو اكليل دولت به سر بر نهاد * همين كرد بدخواهش از مرگ ياد
كه در عدل و انصاف و جود و خرد * فلك ثانىاش خسروى نشمرد
ز اكرام و اوصاف او شهريار * به پايان نيايد يكى از هزار
سپهدار زابل دل پرمرام * چو آمد شد « 1 » از لطف شه « 2 » شادكام
به دستور خاقان جنّتمكان * به او داد منشور زابلستان
غرض در زمان دو صاحبقران * در اين ملك بد والى و حكمران
چو عمر وى از شصت و شش درگذشت * از اين دهر فانى دلش سير گشت
ز هجرت هزار و دو صد چار كم * ز دار فنا زد به عقبى قدم
به فرزند بسپرد مال و مكان * روان شد به اقليم دار الجنان
ملك ناصر الدّين كه باشد ورا * حسين خان و محمود شاهش نيا
به مرگ پدر باز كرده ميان * سيهپوش با مردم سيستان
چنان كرد خوان كرم پهن و باز * كه هركس شد از بذل او بىنياز
كيانزادگان جمله بر خاك سر * به ماتم نشستند بر خاك در « 3 »
[ 150 الف ] همه مردم سيستان سربهسر * فكنده كلاه و گشاده كمر
نشستند بر درگهش سوگوار * به قانون و آداب اين روزگار
ده و دو نفر قارى خوشكلام * قرائت نمودند در صبح و شام
خواتين اهل حرم در فغان * نشسته بر بانوى بانوان
سر انجمن دخت محمود شاه * كه بر مه نكردى ز حشمت نگاه
فرو ريختى خون دل در كنار * ز مژگان هريك چو « 4 » ابر بهار
چهل روز در ماتم و شور بود * ز سيلاب غم ديدهها كور بود
چو شد اربعين خان والامكان * ملك ناصر الدّين عَيوقشأن
به همراه بهرام نيكوسير * كه بد نوگل خان رضوان مقّر
هامش
( 1 ) . م : شه .
( 2 ) . م : شد
( 3 ) . م : شايد : بر .
( 4 ) . م : چون .